| |
| شنبه 26 فروردین ماه سال 1391 |
|
اه چه بیرنگ و بینشان که منم کی ببینم مرا چنان که منم گفتی
اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم کی شود این روان من
ساکن این چنین ساکن روان که منم بحر من غرقه گشت هم در خویش بوالعجب
بحر بیکران که منم این جهان و آن جهان مرا مطلب کاین دو گم شد در
آن جهان که منم فارغ از سودم و زیان چو عدم طرفه بیسود و بیزیان که
منم گفتم ای جان تو عین مایی گفت عین چه بود در این عیان که منم گفتم
آنی بگفتهای خموش در زبان نامدهست آن که منم گفتم اندر زبان چو
درنامد اینت گویای بیزبان که منم می شدم در فنا چو مه بیپا اینت
بیپای پادوان که منم بانگ آمد چه می دوی بنگر در چنین ظاهر نهان که
منم شمس تبریز را چو دیدم من نادره بحر و گنج و کان که منم |
|
| |
| چهارشنبه 9 فروردین ماه سال 1391 |
| بی بیِ مجید |
بی بیِ مجید مرد! جا خوردم! فکر کردم تا ابد باید زنده باشد. هی روزگار... بی بی خوب بازی می کرد. شاید هم اصلا بازی نمی کرد و مدلش همینطور بود.
|
|
| |
| دوشنبه 7 فروردین ماه سال 1391 |
| نظریه پردازی |
یک قدم تا سحر مانده حواسم را کاملا جمع کرده و آماده می شوم تا آنرا به دوردست ها پرتاب کنم و راحت بخوابم.
سوسکها توی سینک هستند. بوی تند اسید اوریک که در صندلی تفکر فرنگی چند
روزی مانده مشام را نوازش میدهد و رنگش درست شبیه دندانهای من است.
دیوارهای دود زده که یک گوششان در است و یکی پنجره ای که چند سال خاک خورده
و تمیز نشده. نفسم به شماره می افتد. یک دو ده بیست چند ته سیگار توی زیر
سیگاریست؟ مهم نیست. توی رخت خواب سردم میخزم و نگاهم بسمت قفسه کتابها می
گردد. یکی از آنها عنوانش این است: آری زندگی زیباست! |
|
| |
| یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1390 |
|
اگه غربتیا برگشتن گفتن جوبچی لجن جمع کنه، بگو دامادتون که دواتچیه لیقه دوات جمع میکنه!
|
|
| |
| چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1390 |
|
من با چشمانی رک زده که گویا غبار مرگ بر آنها نشسته گوشه اتاق مچاله شده ام. شاید، نه، حتما هیچ کس از حال و روزم خبر ندارد. بهرحال فرقی نمی کرد! |
|
| |
| چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1390 |
|
هرشب خودم را بخاک می سپارم و یک اخ و تف بزرگ هم رویم می اندازم... اما معجزه ام این است که صبح دوباره بلند می شوم راه می افتم.
|
|