| |
| سه شنبه 27 دی ماه سال 1390 |
|
2 سال، نه، 2 سال و چهار ماه است که اینجا هستم. |
|
| |
| شنبه 19 آذر ماه سال 1390 |
|
ناگهان همه چیز فرو ریخت. مثل زلزله ای که هیچ خبر نمی کند. در یک لحظه همه چیز دگرگون شد. مثل تند بادی که قبلش همه چیز آرام است. حالا من مانده ام و ویرانی. یک ویرانی گسترده که فقط می توانم مات و مبهوت به آن خیره شوم.
|
|
| |
| جمعه 21 مرداد ماه سال 1390 |
|
اینبار کدخدا صبح آمد. آرام-روی خانه ی زین جا خوش کرده بود. از دشت صدایی بلند نبود. همه چیز دلمرده بود حتی آفتاب. اسب آوردش کنار ایوان مدرسه. سلام نکرد، پیاده هم نشد. شاهنامه را پرتاب کرد توی دامنم. فریاد کشید اینکه شاهنامه نیست، رستم ندارد. دهنه اسب را کشید. اسب فرمانبرداری کرد. روی پاهای عقبش چرخید و دور شد. رو به روستا نرفت دشت را پاره کرد. لرزان شاهنامه را برداشتم.با عجله خریده بودم. ورق نزده بودم. تمام راجع به ساسانیان بود. جلد آخر از شاهنامه بروخیم. آزرده شدم. خودش می تواند رستم باشد. کدخدا را می گویم. سرم را بلند کردم و بدشت پر سکوت نگاه کردم. کدخدا روی تپه کنار رودخانه نشسته بود و اسبش کنارش می چرید. اما خیمه و خرگاه سپاه افراسیاب آنطرف رودخانه آشکار بود. ا.ف. |
|
| |
| سه شنبه 7 تیر ماه سال 1390 |
| ...Guess |

|
|
| |
| یکشنبه 7 فروردین ماه سال 1390 |
|
they say that all things must have an end that broken bones and broken hearts take oh so long to mend you've heard it so often it must be true will you believe it when it happens to you your morning coffee wont taste the same a fix won't help a lot you've only got yourself to blame your bed's so empty your world's so black is there no joy is there no love is there no turning back your life's in pieces what can you say as you light yet another cigarette thoughts far away with sleepless eyes, you realize its not the same world anymore on the morning after the night before |
|
| |
| چهارشنبه 3 فروردین ماه سال 1390 |
| افسوس |
که بی فایده فرسوده شدیم ... |
|