| |
| سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388 |
|
-So? -So I have to go! -I have to go, I have to go. Everybody has to go. Where the fuck does everybody go when they have to go? |
|
| |
| چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388 |
|
To Whom It May Concern: Set me free.
No wishes @ all
|
|
| |
| شنبه 7 آذر ماه سال 1388 |
|
اینجا - با اینکه دیگر به آن تعلق خاطری ندارم - برای چند سال وبلاگ من بود. چون قرار بود که اینطور باشد. حتی قبل از اینکه آنرا بسازم و حتی قبل تر، زمانی که نه اینترنتی وجود داشت و نه کامپیوتری. وقتی هم که مردم یا اینجا از بین رفت، باز اثری از آن به وسعت یک جاده بی انتها بجا خواهد ماند. چون قرار است که اینطور باشد. هرچقدر فکر می کنم و دلایل را پس و پیش می کنم باز چرایش را نمی فهمم. فقط متوجه می شوم برای دقایق طولانی به نقطه ای خیره شده ام. ولی مثل اینکه هیچ وقت حقیقت هیچ چیز برایم قابل فهم نبوده. همین کافیست تا پشتم شروع به لرزش کند مثل یک خنده موحش و عصبی. وقتی فهمیدم همه چیز همین طور است اطرافم مثل دنیایی می شود که در آن هیچ چیز تعریف نشده، در باره آن چیزی نمی دانم و همه چیز آن نامانوس و غریب است. |
|
| |
| یکشنبه 31 خرداد ماه سال 1388 |
|
می خواستم مطلبی بنویسم در باب اتفاقات اخیر اما چه فایده... فقط ابراز همدردی می کنم با کسانی که مصدوم شدند و با خانواده هایی که عزیزانشان را از دست دادند. |
|
| |
| جمعه 30 اسفند ماه سال 1387 |
|
تا چند ساعت دیگر قرار است که سال نو شود. ولی ما برخلاف سالهای قبل نه سفره هفت سین داریم نه هفت شین و نه هیچ هفت دیگری فقط یک مهمان لکاته داریم که از او چندشم می شود. |
|
| |
| دوشنبه 30 دی ماه سال 1387 |
|
و حالا من بدنبال خورجینی هستم تا کتابهای جفنگ را بارم کنم. |
|