X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 19 اسفند‌ماه سال 1384

اس ام اس کار نمیکنه هیچی درست کار نمیکنه مرده شور. همین الان که من لازمش دارم کار نمیکنه آخه رفتین کپه مرگتونو گذاشتین؟ هیچکی اونجا نیست؟ مرده شورتونو ببرن با این روابط عمومی پیغام گیرتون. گه بگیرین درشو فردا میرم ۴ تا کفتر میخرم خیلی مطمئن تره.


 
چهارشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1384
بدبختی

 

هرکی از راه میرسه میخواد مشکلات آدمو حل کنه!

 


 
دوشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1384
هی هی هی هی٬ هی استوپد!
خوش بحال بعضیها... یه کاری میخواستم بکنم که نشد. یعنی فعلا نشد... ولی خوب بعدا میشه. نه خوش بحال هیشکی. من مثل یه گربه شدم که داره باشدت دور خودش میچرخه تا دمشو بگیره!

 
شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1384
وقتی که دوست صمیمیت از پشت بهت خنجر بزنه چه حالی میشی؟ من همیشه عقیده داشتم که دوستی یه رابطه مقدس یا پاک هست. حالا هم دارم اما دیگه کو دوست؟ هیییییییییی همه ذرات تنم اینقدر ناله کردن که دیگه نا ندارن. اما یه تصمیم گرفتم. یه تصمیم وحشتناک... میخوام انتقام بگیرم.

 
یکشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1384
شهر ظلمت

من از شبها میام از شهر ظلمت
نشسته رو تنم آوار غربت
هنوز اما به شب عادت نکردم
دارم دنبال روشنی میگردم
منم ،من قاصد دستای بسته
منم ،یاد آور پاهای خسته
مصیبت نامه قلبای زخمی
صدای گریه تو دل شکسته
ببـین اینجا ببـین اینجا اسیرم
بمون پـیشم نذار تنها بمیرم
من از آوار تنهائی میترسم
بذار دستاتو تو دستام بگیرم
منم ،من نالهء مرغ شباویز
منم ،من بوی غربت ،بوی پائیز
منم ،من قصه تلخ شکستن
منم ،من از هوای گریه لــبریز
دلم تنگه برای دل تپیدن
نشستن مرگ تنهائی رو دیدن
دلم تنگه برای از تو بوُسه
برای عشق بـی تابی کشیدن
ببـین اینجا ببـین اینجا اسیرم
بمون پیشم نذار تنها بمیرم
من از آوار تنهائی میترسم
بذار دستاتو تو دستام بگیرم
بـیا آتش بزن ،خاکسترم کن
یه قصه ام ،قصه غم ،باورم کن
گل عشقم بــیا با دست گرمت
نوازش کن یه شب یا پَرپَرم کن
قفس تنگه برای موندن ما
بـیا باور کنیم پروازموُنو
بـیا مثل کبوترهای عاشق
رو ابرا سر بدیم آوازموُنو
ببـین اینجا ببـین اینجا اَسیرم
بمون پیشَم نذار تنها بمیرم
من از آوار تنهائی میترسم
بذار دستاتو تو دستام بگیرم
ندیدی سایه ها از راه رسیدن
گلای باغ خوشبختی رو چیدن
نمیدونی تو با دستای خالی
چه سخته بغض این ابرارو دیدن

شاهرخ


 
یکشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1384
نمیدونم من که موندم!  یعنی چه؟  یه چیزایی میخوام بگم که هیچ جمله و کلمه ای نمیتونم براش پیدا کنم. یه چیزززززایی که چطوری بگم؟ یه... یه... نه اینجا نمیشه گفت. باید توی دفتر خاطراتم بنویسم... اما اونجا هم نمیشه شاید توی وصیت نامه بشه. قرار بود که یادبودهای زندگی خودم را بنویسم. آیا مقصود نوشتن وصیت نامه است؟ نه... چون نه دین دارم که شیطان ببرد و نه مال دارم که دیوان بخورد. بد جایی گیر کردم... هرچی کتاب خوندم جمله هاش مثل پتک داره میکوبه تو سرم. به هیچ چیز نمیتونم اعتماد کنم. حتی نمیدونم از کجا شروع شد. منم قبلنا مثل شماها بودم. ولی الان نه. نمیخوامم باشم. صلح در گله ی گوسفندان؟ حس میکنم یه دفعه افتادم توی یه جایی که هیچی نیست. آره. فقط سیاهیه. یه چاه عمیق که انتها نداره و من همینطور دارم سقوط می کنم. عجیبه! انگار بوف کور  سرگذشت منه!

<<    1       2       3       4       5       ...       12    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199357


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast