X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 14 بهمن‌ماه سال 1384

دیروز و دیشب باید کاری رو که ۳ ماه طول میکشید انجام میدادم... یعنی مجبور بودم... خلاصه اینکه از عهدش بر اومدم ولی کاش ین کارا فایده ای داشت... انگار همیشه یه چیزی برای غصه خوردن پیدا میشه.
بعضی وقتها حس میکنم وجود مادی ندارم٬ یک حس خوشایند٬ آزاد و راحت٬ هرجایی ساکن میشوم. گاهی میبینم در یک کلبه چوبی واقع در دامنه یک کوه پر درخت ام. بی هیچ کوششی می توانم در جاهایی که سابق بر این ندیده ام حاضر بشوم و چیزی که عجیب است: در این حال همه جا حس راحتی می کنم. دلهره و اضطرابی در کار نیست٬ مثل اینکه هیچ تعلقی به دنیا ندارم. اما زیاد طول نمی کشد که بخودم می آیم و باز...


 
سه‌شنبه 4 بهمن‌ماه سال 1384

اگه من و مهتاب خانوم اینجا نشسته بودیم روی این نیمکت... اما نه... این فکر اینقدر خوبه که اصلا نمیتونه واقعی باشه. حتی توی خواب.


 
جمعه 30 دی‌ماه سال 1384

شعرا که قابل نداره اما همش

واسه خودت

فقط نوشتم اینا رو

بخاطر

تولدت.


 
سه‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1384

از تن چو برفت جان پاک من و تو

              خشتی دو نهند بر مغاک من و تو

و  آنگاه  برای  خشت  گور  دگران

              در  کالبدی  کشند خاک من و تو

 

 


 
جمعه 16 دی‌ماه سال 1384
بعد از آنکه من رفتم٬ بدرک٬ میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند٬ میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند.

 
شنبه 10 دی‌ماه سال 1384
هیشکی منو دوس نداره!


<<    1       2       3       4       5       ...       12    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199359


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast