X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1385
یک جور افکار مرموز برایم تولید شده است٬ فکر اینکه ناگهان زمین دهن باز کند و من در آن فرو بروم. فکر اینکه... نمیدانم ترجیح میدهم ننویسم چون چیزی برای نوشتن نیست. آیا من کجای کارم غلط است؟ شاید باید بگویم کجای کارم درست است؟ دیشب میخواستم وصیت نامه ام را بنویسم. اما خوب که فکر کردم دیدم چیزهایی میشود که همینجا نوشته ام و همیشه -به دیگران - گفته ام. از مال دنیا هم چیزی ندارم که به کسی ارث برسد. همینکه تنها می شوم افکار مرموزی که نمیدانم کجا پنهان شده اند به سراغم می آیند. دیشب به حال اغما افتاده بودم و حس کردم که حتی برای نوشتن هم فرصتی نمانده. بین زمین و هوا معلق بودم. بعد چشمهایم بهم رفت و خوابیدم. اما دوست نداشتم بمیرم چون حس میکنم که هنوز کار نا تمامی دارم که سالهاست عمرم را برایش گذاشته ام اما افسوس که هرچه جست و جو میکنی کمتر یافت می شود.
دیروز در خیال خودم را میدیدم که در یک جای آرام و راحت در داخل یک اطاق نشسته بودم٬ حس خوبی داشتم که پر از آرامش بود٬ یک آرامش ازلی و ابدی. در وسط اطاق روی یک صندلی راحتی٬ دیوار مقابلم همه اش از شیشه بود و من به منظره جلو ام - بیرون اطاق - خیره شده بودم. یک درخت بود که در وسط حیاط کاشته بودند و برگ نداشت٬ گویا فصل زمستان یا پائیز بود. حس میکردم که در طبیعت جاری هستم خودم را هرطور که میخواستم می دیدم٬ گاهی حس میکردم که درخت هستم و به خودم که داخل اطاق نشسته ام نگاه میکنم. گاهی حس میکردم که وزن ندارم و میتوانم همه جا براحتی حرکت کنم. موسیقی ملایمی میشندیم که گویا آهنگ های پائیز بود. حالا هر وقت که آنرا می شنوم بی درنگ همان حس بسراغم می آید.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199305


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast