X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1385
فرار
سلام... من یه چند روزی نیستم...  کسی نگران نشه  هرکی دلش خواست به دورصدای همراه من بزنگه  من به مامان مژی گفتم مامانی تو ام بیا بریم ولی گفت نمی تونه بیاد. الکی میگفت... میدونم. من گفتم مامانی من تورو میخوام اونا رو نمیخوام   ولی گفت برام سوغاتی  بیار  حالا من می روم تا ببینم آیا چه چیزی مممکن است پیدا کنم که به حضور ایشان تقدیم کنم  گویا.. بی خیال الان وقت ندارم. ولی بدون مامان مژی اصلا صفا نداره  امان از این مهمونایی که خودشون خوشونو دعوت میکنن  کاش خوره به آنها می افتاد آنها را که میبینم اوغم می نشیند. ایشششششش

 
یکشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1385

تو بمن خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده بمن کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز٬
سالها هست که در گوش من آرام٬
                                                 آرام
خش خش گام تو تکرار کنان٬
می دهد آزارم

و من اندیشه کنان
غرق این پندارم٬
- که چرا٬
               - خانه کوچک ما
                                        سیب نداشت

 


 
پنج‌شنبه 3 فروردین‌ماه سال 1385
یک جور افکار مرموز برایم تولید شده است٬ فکر اینکه ناگهان زمین دهن باز کند و من در آن فرو بروم. فکر اینکه... نمیدانم ترجیح میدهم ننویسم چون چیزی برای نوشتن نیست. آیا من کجای کارم غلط است؟ شاید باید بگویم کجای کارم درست است؟ دیشب میخواستم وصیت نامه ام را بنویسم. اما خوب که فکر کردم دیدم چیزهایی میشود که همینجا نوشته ام و همیشه -به دیگران - گفته ام. از مال دنیا هم چیزی ندارم که به کسی ارث برسد. همینکه تنها می شوم افکار مرموزی که نمیدانم کجا پنهان شده اند به سراغم می آیند. دیشب به حال اغما افتاده بودم و حس کردم که حتی برای نوشتن هم فرصتی نمانده. بین زمین و هوا معلق بودم. بعد چشمهایم بهم رفت و خوابیدم. اما دوست نداشتم بمیرم چون حس میکنم که هنوز کار نا تمامی دارم که سالهاست عمرم را برایش گذاشته ام اما افسوس که هرچه جست و جو میکنی کمتر یافت می شود.
دیروز در خیال خودم را میدیدم که در یک جای آرام و راحت در داخل یک اطاق نشسته بودم٬ حس خوبی داشتم که پر از آرامش بود٬ یک آرامش ازلی و ابدی. در وسط اطاق روی یک صندلی راحتی٬ دیوار مقابلم همه اش از شیشه بود و من به منظره جلو ام - بیرون اطاق - خیره شده بودم. یک درخت بود که در وسط حیاط کاشته بودند و برگ نداشت٬ گویا فصل زمستان یا پائیز بود. حس میکردم که در طبیعت جاری هستم خودم را هرطور که میخواستم می دیدم٬ گاهی حس میکردم که درخت هستم و به خودم که داخل اطاق نشسته ام نگاه میکنم. گاهی حس میکردم که وزن ندارم و میتوانم همه جا براحتی حرکت کنم. موسیقی ملایمی میشندیم که گویا آهنگ های پائیز بود. حالا هر وقت که آنرا می شنوم بی درنگ همان حس بسراغم می آید.

 
سه‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1385

خوب اینم از یه سال دیگه. ایشالا سالهای باقی مونده هم زود بیان برن راحت شیم. من امسال بعد از سال تحویل فقط به یه نفر تل زدم که اونم مامان مژی بود. آخه مامان مژی جون رفته تهران مسافرت. در عوض به نیتش باربی مو گذاشتم سر سفره هفت سین :دی

بر چهره  گل  نسیم نوروز خوش است

                                    در صحن چمن روی دل افروز خوش است

اکنون که مامان مژی جونم تهران است

                                    تبریک بر او با بوسه ای از دور خوش است

 

اینم از شعری که برای مامان مژی گفتم البته بیت اولش رو اون زمانها که خیام بودم گفتم. مامانی بهم گفت چیزی نمیخوای برات بخرم منم گفتم نه مامانی من تو رو میخوام اونا رو نمیخوام.

دی یو نه ام نه؟


<<    1       2   
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199359


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast