X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1385

الان اینقدر اعصابم خورده که نگو. دارم منفجر میشم. دلم میخواد ماوس امو باز کنم ببرم تو حیاط قشنگ بذارم رو پله بعد برم چکش ام رو بیارم بلند کنم و محکم اونقدر محکم بکوبم روش که یا چکش بشکنه یا سنگ پله.

ولی میگم احمق بعدش باید یکی دیگه بخری. بعد به این فکر می کنم که بهتره کامپیوتر ام رو ببرم رو پشت بوم و از اونجا بندازمش تو حیاط. اما حیف که الان همه خوابن.

یک دکتر داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمی شود. من جای او بودم یک شب توی شام همه زهر میریختم میدادم بخورند. آنوقت فردا صبح توی باغ می ایستادم دستم را به کمرم میزدم و مرده ها را که می بردند تماشا می کردم.

دیشب راه درازی را پیاده با استاد آمدیم. بین راه از همه چیز حرف زدیم. بعد استاد سوار چرخ شد و رفت. یادش بخیر چه کارهایی که میخواستیم با استاد انجام بدهیم.

از چهار پایه پائین جستم سرم را بین دستهایم گرفتم و بحال خودم حیران بودم. چند ثانیه یا چند ساعت طول کشید نمیدانم.

من یه چیزی رو گم کردم.نمیدونم اینکه داره بعوض من نفس میکشه و اینجا می نویسه کیه؟؟؟؟
 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199411


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast