X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1385
گویا امشب همه چیز سنگین شده، تاریکی غلیظ تر، هوا سنگین تر و وهم هایم عمیق تر شده است. دلم میخواهد که راه بیافتم و بروم حتی اگر شده در خیال و افکار افسون آمیزم این کار را بکنم، فقط بروم. مثل مسافر یک راه بی پایان در شبی که هیچ وقت صبح نمی شود و راهی که پایانی ندارد. مثل یک آدم خوابگرد. دلم میخواهد همه جا تاریک باشد مثل وقتی که آدم نصف شب در بیابان راه می رود. بایستی بطریقی این حس را برای خودم جاودانه کنم. چون این دنیا پر از نکبت و بدبختی است.
سابق بر این که به آسمان که نگاه می کردم محو تماشای ستاره ها می شدم. ستاره ها و اجرام دیگر آسمان همیشه یک حس پر از عظمت در من ایجاد میکرد. میخواستم برایم ممکن می شد موجودی می شدم که بتوانم به هرجا که میخواستم بروم تا به تک تک آنها سرک بکشم. این نقطه هایی که اینجا با روشنی ناخوشی می درخشند هرکدام چقدر رازها و حرفهای نگفته، چهره نا شناخته داشتند. بعد بحال رجاله هایی که خود را لایق داشتن القابی مثل دانشمند می دانستند افسوس می خوردم.
بعضی شبها در خواب یک نفر را می بینم که مشغول راه رفتن در بیابان است من هم بفاصله اندکی از عقب میروم اما هرگز نمی توانم صورتش را ببینم نه او بر میگردد نه می توانم او را صدا بزنم. همه اش همین مجلس و همین تصویر است.من هم نه از رفتن خسته می شوم نه می توانم بایستم. مثل یک آدم خوابگرد یا کسی که وجود ندارد. بعد یکدفعه بدون اینکه بفهمم او محو می شود. ناگهان بخودم می آیم می بینم که در وسط یک بیابان بی انتها تنها هستم، یک حس پر از وحشت و کیف.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199305


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast