X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 30 تیر‌ماه سال 1385

امروز الکی خوشحالم (نمیدونم چرا؟ شما میدونین؟؟) بنابراین چندتا وبلاگ خوب آدرس میدم:

زهرا

انجل

جاذبه های گردشگری

مد و مدل لباس

* فردی از پروردگار در خواست کرد  تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد، خداوند  پذیرفت او را وارد اتاقی نمود   که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید، ولی  دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود  به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند، عذاب آنها وحشتناک بود!
آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان   می دهم.او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد، دیگ غذا... جمعی از مردم... همان قاشقهای دسته بلند... ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم!!! چرا مردم اینجا شادند، در حالی که در اتاق دیگر بد بختند؟  با آنکه همه  چیزشان  یکسان است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آنها  یاد گرفته اند که یکدیگر  را تغذیه   کنند، هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد که:
 کسی هست که  در دهانش غذایی بگذارد...


 
شنبه 24 تیر‌ماه سال 1385
میبینم که...

 
دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1385

 

چقدر خورده کاغذ  

 

 


 
شنبه 10 تیر‌ماه سال 1385

هیشکی نیس
هیشکی نمیاد
هیشکی حوصله نداره
هیشکی منو دوس نداره
هیشکی خجالت نمی کشی؟

از شوخی گذشته اوضاع حسابی خیطه. هیچی درس نخوندم. اصلا بگی کتاب ورداشتم ورنداشتم. نمیدونم برم یا نرم؟

کاش اصلا امتحانی در کار نبود. نه بخاطر خودم بخاطر یکی دیگه یعنی بازم بخاطر خودم میشه ولی غیر مستقیم.

نمیدونم خانم مهتاب چرا این بلا رو سر وبلاگش آورده؟ آخه انصافی ملاحظه ای چیزی...

 پست قبلی بنظرم حقیر میاد.


 
سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1385
خوشحال

 

یه چیزی ساختم   

یه چیزی دیگه... نپرسین چون که نمیشه توضیح بدم


 
شنبه 3 تیر‌ماه سال 1385

گویا امشب نه دلم گرفته است و نه ناراحتم مثل یک قاصدک شده ام که از خود اختیاری ندارد و هرجا باد او را ببرد میرود. من در درون خودم میتوانم لذتهای ناگفتنی ببرم و یا اندوهی بپرورم که از کوه هم سنگین تر باشد. همه اینها در درون من است٬ اما همگی بمن دهن کجی میکنند و به یک فریاد رعشه آور به این پوچی و حقارت می خندند٬ یک خنده وحشتناک که از میان تهی در می آید.
یادگارهای زندگی ام هم مثل خودم٬ دیگران و همه چیزهای دیگر حقیر هستند. هرچه کمتر بگویی و بنویسی بهتر است. مثل وقتی که دیگران می گویند باید به طبیب مراجعه کنم اما آنها هستند که باید این کار را بکنند چون طبیب و داروهای رجاله ها بدرد من نمیخورد. اصلا آیا یک رجاله می تواند بمن کمک بکند و آیا من اینقدر خوار شده بودم؟  گویا یک جور فکری برای خود دارند که خیلی مضحک است. بعد مثل چیزیکه خوشان را فریب بدهند٬ بازی در میآورند. چون نمی دانند که
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات نادر و پیش آمدهای عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد٬ مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند که آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیزی تلقی بکنند-زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده- حالا بگذارید تصنیف تازه ای که در آورده ام را برایتان بخوانم.
دریغا که بار دگر شام شد
سراپای گیتی سیه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من که رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشی در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج
چکیده است بر خاک سه قطره خون

 

-----------------------------------------------------------

(این پست جنبه تزئینی دارد!)


   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 198861


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast