X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 3 تیر‌ماه سال 1385

گویا امشب نه دلم گرفته است و نه ناراحتم مثل یک قاصدک شده ام که از خود اختیاری ندارد و هرجا باد او را ببرد میرود. من در درون خودم میتوانم لذتهای ناگفتنی ببرم و یا اندوهی بپرورم که از کوه هم سنگین تر باشد. همه اینها در درون من است٬ اما همگی بمن دهن کجی میکنند و به یک فریاد رعشه آور به این پوچی و حقارت می خندند٬ یک خنده وحشتناک که از میان تهی در می آید.
یادگارهای زندگی ام هم مثل خودم٬ دیگران و همه چیزهای دیگر حقیر هستند. هرچه کمتر بگویی و بنویسی بهتر است. مثل وقتی که دیگران می گویند باید به طبیب مراجعه کنم اما آنها هستند که باید این کار را بکنند چون طبیب و داروهای رجاله ها بدرد من نمیخورد. اصلا آیا یک رجاله می تواند بمن کمک بکند و آیا من اینقدر خوار شده بودم؟  گویا یک جور فکری برای خود دارند که خیلی مضحک است. بعد مثل چیزیکه خوشان را فریب بدهند٬ بازی در میآورند. چون نمی دانند که
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات نادر و پیش آمدهای عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد٬ مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند که آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیزی تلقی بکنند-زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده- حالا بگذارید تصنیف تازه ای که در آورده ام را برایتان بخوانم.
دریغا که بار دگر شام شد
سراپای گیتی سیه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من که رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشی در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج
چکیده است بر خاک سه قطره خون

 

-----------------------------------------------------------

(این پست جنبه تزئینی دارد!)


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199411


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast