X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1385

چه روز گندی! چه روز مزخزفی٬ که بدترین اتفاق زندگی در آن افتاد. حالا دیگر چه فرقی میکند؟

آورد به  اضطرابم  اول  بوجود       جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود     زین آمدن و بودن و رفتن مقصود

و برفرض محال اگر همه چیز مهیا می شد:

دنیا  بمراد  رانده  گیر٬  آخر  چه؟        وین نامه عمر خوانده گیر آخرچه؟
گیرم که بکام دل بماندی صد سال      صد سال دگر بمانده گیر آخرچه؟

و در پایان:

از تن چو برفت جان پاک من و تو     خشتی دو نهند بر مغاک من و تو
وآنگه  ز برای  خشت  گور  دگران    در  کالبدی  کشند خاک من  و  تو

پس:

گر آمدنم  بمن  بدی   نامدی        ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی؟
به زان نبدی کاندراین دیر خراب     نه  آمدمی نه شدمی  نه  بدمی؟

 

 

«نه نه، هرگز من دنبال این کار نخواهم رفت، باید بکلی چشم پوشید. برای دیگران خوشی میآورد در صورتی که برای من پر از درد و زجر است. هرگز، هرگز...» داود زیر لب با خودش می گفت و عصای کوتاه زرد رنگی که در دست داشت به زمین میزد و به دشواری راه میرفت مانند اینکه تعادل خودش را بزحمت نگه میداشت. صورت بزرگ او روی قفسه سینه برآمده اش میان شانه های لاغر او فرو رفته بود، از جلو یک حالت خشک، سخت و زننده داشت؛ لبهای نازک بهم کشیده، ابروهای کمانی باریک، مژه های پائین افتاده، رنگ زرد، گونه های برجسته استخوانی. ولی از دور که به او نگاه می کردند نیم تنه چوچونچه او با پشت بالا آمده، دستهای دراز بی تناسب، کلاه گشادی که روی سرش فرو کرده بود، بخصوص حالت جدی که به خودش گرفته بود و عصایش را بسختی بزمین میزد بیشتر او را مضحک کرده بود.

او از سر پیچ خیابان پهلوی انداخته بود در خیابان بیرون شهر و بسوی دروازه دولت میرفت. نزدیک غروب بود، هوا کمی گرم بود. دست چپ جلوی روشنائی محو این پایان غروب، دیوارهای کاه گلی و جرزهای آجری در خاموشی سر بسوی آسمان کشیده بودند.

دست راست خندق را که تازه پر کرده بودند در کنار آن فاصله بفاصله خانه های نیمه کاره آجری دیده می شد. اینجا نسبتا خلوت و گاهی اتومبیل یا درشکه ای میگذشت که با وجود آب پاشی کمی گرد و غبار به هوا بلند می کرد. دو طرف خیابان کنار جوی آب درختهای تازه و نوچه کاشته بودند.

او فکر میکرد میدید از بچگی خودش تا کنون همیشه اسباب تمسخر یا ترحم دیگران بوده. یادش افتاد اولین بار که معلم سر درس تاریخ گفت که اهالی " اسپارت" بچه های هیولا یا ناقص را می کشتند همه شاگردان برگشتند و به او نگاه کردند، و حالت غریبی به او دست دست داد. اما حالا او آرزو می کرد که این قانون در همه جای دنیا اجرا می شد و یا اقلا مثل اغلب جاها قدغن میکردند تا اشخاص ناقص و معیوب از زناشوئی خودداری بکنند، چون او میدانست که همه اینها تقصیر پدرش است.

صورت رنگ پریده، گونه های استخوانی، پای چشمهای گود و کبود، دهان نیمه باز و حالت مرگ پدرش را همانطوری که دیده بود از جلوی چشمش گذشت. پدر کوفت کشیده پیر که زن جوان گرفته بود و همه بچه های او کور و افلیج بدنیا آمده بودند. یکی از برادرهایش که زنده مانده او هم لال و احمق بود تا اینکه دو سال پیش مرد. با خودش می گفت: «شاید آنها خوشبخت بوده اند!»

ولی او زنده مانده بود، از خودش و از دیگران بیزار و همه از او گریزان بودند. اما او تا اندازه ای عادت کرده بود که همیشه یک زندگانی جداگانه بکند. از بچگی در مدرسه از ورزش، شوخی، دویدن، توپ بازی، جفتک چهارکش، گرگم به هوا و همه چیزهایی که اسباب خوشبختی همسالهای او را فراهم میاورد بی بهره مانده بود. در هنگام بازی کز میکرد، گوشه حیات مدرسه کتاب را میگرفت جلو صورتش و از پشت آن دزدکی بچه ها را تماشا می کرد ولی یکوقت هم جدا" کار میکرد و میخواست اقلا از راه تحصیل بر دیگران برتری پیدا بکند، روز و شب کار میکرد آنهم برای اینکه از روی حل مساله ریاضی و تکلیفهای او رونویسی بکنند. اما خودش میدانست که دوستی آنها ساختگی و برای استفاده بوده در صورتی که میدید حسن خان که زیبا، خوش اندام و لباسهای خوب می پوشید بیشتر شاگردها کوشش میکردند با او دوست بشوند. تنها دو سه نفر از معلم ها نسبت به او ملاحظه و توجه ظاهر می ساختند آنهم نه از برای کار او بود بلکه بیشتر از راه ترحم بود، چنانکه بعد هم با همه جان کندن ها و سختی ها نتوانست کارش را به انجام برساند.

اکنون تهی دست مانده بود، همه از او گریزان بودند رفقا عرشان می آمد با او راه بروند، زنها به او میگفتند:«قوزی را ببین!» این بیشتر او را از جا در می کرد. چند سال پیش دو بار خواستگاری کرده بود هر دو دفعه زنها او را مسخره کرده بودند. اتفاقا یکی از آنها زیبنده در همین نزدیکی  در فیشرآباد منزل داشت، چندین بار یکدیگر را دیده بودند با او حرف هم زده بود. عصرها که از مدرسه برمیگشت میآمد اینجا تا او را ببیند. فقط بیادش میامد که کنار لب او یک خال داشت. بعد هم که خاله اش را به خاستگاری او فرستاد همان دختر او را مسخره مسخره کرده و گفته بود: «مگر آدم قحط است که من زن قوزی بشوم؟» هرچه پدر و مادرش او را زده بودند قبول نکرده بود میگفته: «مگر آدم قحط است؟» اما داود هنوز او را دوست میداشت و این بهترین یادبود دوره جوانی او بشمار میآمد. حالا هم دانسته یا ندانسته بیشتر گذارش به اینجا می افتاد و یادگارهای گذشته دوباره پیش چشم او تازه می شد.

او از همه چیز سرخورده بود، بیشتر تنها به گردش میرفت و از جمعیت دوری میجست، چون هر کسی میخندید یا با رفیقش آهسته گفتگو مینمود گمان میکرد راجع به اوست، دارند او را دست میاندازند. با چشمهای میشی رک زده و حالت سختی که داشت گردن خود را با نصف تنه اش بدشواری برمیگردانید، زیر چشمی نگاه تحقیرآمیز میکرد و رد میشد. در راه همه حواس او متوجه دیگران بود همه عضلات صورت او کشیده میشد میخواست عقیده دیگران را درباره خودش بداند.

از کنار جوی آهسته میگذشت و گاهی با ته عصایش روی آب را میشکافت، افکار او شوریده و پریشان بود. دید سگ سفیدی با موهای بلند از صدای عصای او که به سنگ خورد سرش را بلند کردو به او نگاه کرد مثل چیزی که ناخوش یا در شرف مرگ بود، نتوانست از جایش تکان بخورد و دوباره سرش افتاد به زمین. او به زحمت خم شد و و در روشنایی مهتاب نگاه انها بهم تلاقی کرد یک فکرهای غریبی برایش پیدا شد، حس کرد که این نخستین نگاه ساده و راست بود که او دیده، که هردو آنها بدبخت و مانند یک چیز نخاله ، وازده و بیخود از جامعه آدمها رانده شده بودند. میخواست پهلوی این سگ که بدبختی های خودش را به بیرون شهر کشانیده و از چشم مردم پنهان کرده بود بنشیند و او را در آغوش بکشد، سر او را به سینه پیش آمده خودش بفشارد. اما این فکر برایش امد که اگر کسی از اینجا بگذرد و ببیند بیشتر او را ریشخند خواهند کرد.

تنگ غروب بود که از دم دروازه یوسف آباد رد شد، به دایره پرتو افشان ماه که در آرامش این اول شب غمناک و دلچسب از کرانه آسمان تالا آمده بود نگاه کرد، خانه های نیمه کاره، توده آجرهائی که روی هم ریخته بودند، دورنمای خواب آلود شهر، درختها، شیروانی خانه ها،کوه کبود رنگ را تماشا کرد. از جلو چشم او پرده های درهم و خاکستری میگذشت.

از دور و نزدیک کسی دیده نمیشد، صدای دور و خفه آواز ابوعطا از آنطرف خندق میآمد. سر خود را بدشواری بلند کرد، او خسته بود با غم و اندوه سرشار و چشمهای سوزان مثل این بود که سر او به تنش سنگینی میکرد. داود عصای خودش را گذاشت بکنار جوی و از روی آن گذشت بدون اراده رفت روی سنگها، کنار جوی نشست، ناگهان ملتفت شد دید یک زن چادری در نزدیکی او کنار جوی نشسته تپش قلب او تند شد. ان زن بدون مقدمه رویش را برگردانید و با لبخند گفت:- هوشنگ! تا حالا کجا بودی؟

داود از لحن ساده این زن تعجب کرد که چطور او را دیده و رم نکرده؟ مثل این بود که دنیا را به او داده باشند. از پرسش او پیدا بود که میخواست با او صحبت بکند، اما اینوقت شب در اینجا چه می کند؟ آیا نجیب است؟ بلکه عاشق باشد؟ بهر حال هم صحبت گیر آوردم شاید به من دلداری بدهد! مانند اینکه اختیار زبان خودش را نداشت گفت: خانم شما تنها هستید؟ منهم تنها هستم! همه عمرم تنها بوده ام.

هنوز حرفش را تمام نکرده بود که آن زن با عینک دودی که به چشمش زده بود رویش را برگردانید و گفت: پس شما کی هستید؟ من بخیالم هوشنگ است او هروقت میآید میخواهد با من شوخی بکند.

داود از این جمله آخر چیزی دستگیرش نشد و مقصود آن زن را نفهمید، اما چنین انتظاری را هم نداشت. مدتها بود که هیچ زنی با او حرف نزده بود. دید این زن خوشگل است.
عرق سرد از تنش سرازیر شده بود به زحمت گفت: نه خانم من هوشنگ نیستم. اسم من داود است.

آن زن لبخند زد جواب داد: -منکه شما را نمی بینم، چشمهایم درد میکند! آهان داود!... داود قوز...(لبش را گزید) میدیدم صدا بگوشم آشنا میآید. منهم زیبنده هستم مرا میشناسید؟
زلف ترنا کرده او که روی نیم رخش را پوشانیده بود تکان خورده، داود خال سیاه گوشه لب او را دید از سینه تا گلوی او تیر کشید، دانه های عرق روی پیشانی او سرازیر شد. دور خودش را نگاه کرد کسی نبود. صدای آواز ابوعطا نزدیک شده بود. قلبش میزد به اندازه ای تند میزد که نفسش پس میرفت. بدون اینکه چیزی بگوید سر تا پا لرزان از جا بلند شد. بغض بیخ گلوی او را گرفته بود عصای خودش را برداشت و با گامهای سنگین افتان و خیزان از همان راهی که آمده بود برگشت و با صدای خراشیده زیر لب با خودش میگفت: «این زیبنده بود! مرا نمیدید... شاید هوشنگ نامزدش یا شوهرش بوده بوده... کی میداند؟ نه... هرگز... باید بکلی چشم پوشید!... نه نه من دیگر نمیتوانم...»

خودش را کشانید تا پهلوی همان سگ که در راه دیده بود نشست و سر او را روی سینه پیش آمده خودش فشار داد. اما آن سگ مرده بود!


 
یکشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1385

وقتی که رفتم تازه تو میفهمی عاشقی چیه

برهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا شد

(این آهنگه فقط)

(اینم همینجور)

اسیر دلم واویلا!

مهتاااااااااااااااااب ای مونس عاشقان

ای نازنین

نگاه کن من چه بی پروا بمرز قصه های کهنه  می تازم

توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن

هی سینیوریتا آمو وولک یه چیز بندری! ای یار ای یار

مشکی رنگ پشمه!

اونی که میخواستی... توو غبارا گم شد

خنچه بیارید لاله بکارید خنده بر آرید میره به حجله شادوماد

دستم به دومن تو اینقد منو نیازار نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار

حالا چاره چیه؟ درمون چیچیه؟؟

بلندی دو زلفونت منو کشت آخ جان نازنین گل من آخ جان!

افسوس که از چاله بچاه افتادیم

من از شبها میام از شهر ظلمت

گفتم غم تو دارم...

شبی بود و بهاری در من آویخت...

عشق تو ای آرام جونم آتیش زده به استخونم!

لای لا لای لای لای لای آی آزانس امیری یه نون بخور نمیری

(بازهم همون لایو)

shaddows and lights

its a rainy night in paris

eqquinox 04

newyork newyork

happy nation

i was lost in the dark

بقیه اش فردا

 


 
شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1385

آغاز هر چیزی پایانی دارد. چند وقت بود که نیامده بودم بنویسم٬ الان که آمدم رمز عبورم را فراموش کرده بودم. اما توانستم وارد شوم. وارد شوم که چرت وپرت بنویسم. چیزهایی که بنظر رجاله ها و لکاته ها چرت و پرت است. آنها خوب می خورند٬ خوب می پوشند و خوب جماع می کنند. اما زندگی من ربطی به آنها نداشت.
برویم سر اصل مطلب٬ همان پایان. میدانید٬ پایان همه چیز برای من پاییز است٬ فصلی دل انگیز همراه با غمی جاودانه که این غم زندگی من بود. از وقتی که گردش چهار فصل ایجاد شده در آن بوده و خواهد بود. اصلا فصلها بدون پاییز یک چیز موهوم هستند. درست است که بهار هم ریباست و طراوت و شادابی بسیار دارد٬ در همه موجودات شور دیوانگی میدمد. اما پائیز را نمی توان با هیچ چیزی عوض کرد. برگها که زیر پا خش خش میکنند و خرد می شوند یک سری صداهای بی معنی درست می کنند. که برای لکاته ها بی معنی است ولی میتوان هزاران تفسیر بر آن نوشت٬ نه از این .. و شعرهایی که بخورد ما میدادند. من هم برگی بودم که در پاییز جوانه زدم٬ رشد کردم. برگهایی که سایبان بوندند برای رهگذران. شاید کسی نگاهی به آنها می انداخت و می رفت. از غم رفتنش برگ زرد مشد و ترک آشیان می گفت تا خاک پای آن کس باشد و او... بی توجه برگ را زیر پاهایش خرد می کرد و باز هم بی توجه رد میشد. بی توجه نه٬ شاید از خرد شدن آن لذت میبرد. انگار که اتفاقی نیافتاده. بعد باران پاییزی بود که همه چیز را می شست... خرده هایم را به جوی آب میسپرذ و میرفتم تا ذراتم از هم جدا بشود. تا زندگی نامعلوم دیگری را طی کنند. بعد از پاییز زمستان سختی هست ولی برای من٬ پاییز پایان بود.

 

ای خالق هر قصه من این منو این تو
بر ساز دلم زخمه بزن این منو این تو
هر لحظه جدا از تو برام ماهی و سالی
با هر نفسم داد میزنم جای تو خالی
منم عاشق ناز تو کشیدن
بخاطر تو از همه بریدن تنها تو رو دیدن
منم عاشق انتظار کشیدن
صدای پا تو از کوچه شنیدن تنها تو رو دیدن

تو اون ابر بلندی که دستات شفای شوره زاره
تو اون ساحل نوری که هر موج به تو سجده میاره
تو فصل سبز عشقی که هرگل بهارو از تو داره
اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره

تو آخرین کلامی که شاعر تو هر غزل میاره
بدون تو خدا هم تو شعراش دیگه غزل نداره
بمون که شوکت عشق بمونه که قصه گوی عشقی
نگو که حرمت عشق شکسته تو آبروی عشقی
 

 


 
جمعه 13 مرداد‌ماه سال 1385

 

افسوس که نامه جوانی طی شد،
و آن تازه بهار زندگانی دی شد،
حالی که ورا نام جوانی گفتند،
معلوم نشد که او کی آمد کی شد!

 


 
یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1385

از مـن رمقی بـه سعی سـاقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از بـاده دوشــین قــدحی بـیش نــمـاند

از عـمر نـدانم که چه باقی مانده است

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199304


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast