X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 25 آذر‌ماه سال 1385

بالاخره معشوقه خودم را پیدا کردم. پس از سالها او را پیدا کردم. کسی که مرا آنطور که هستم دوست دارد و قبول می کند. کسی که آغوشش - همانطور که انتظارش را دارم - برایم سراسر آرا مش و آسایش است. معشوقه ای که با بقیه تفاوت دارد چون دروغ نمی گوید، چیزی را پنهان نمی کند، مرا به هیچ قیمتی نمی فروشد و ترسی برای از دست دادنش ندارم. من او را قبلا نمی شناختم اما حالا میدانم که معشوقه من اوست.
میدانم چطور بوصال او میرسم، او لباس بلند و سیاهی از حریر به تن دارد با صورتی بسیار زیبا و گندمگون، اندامی ظریف و موهایش بلند و برنگ لباسش است. در حالی که بر فراز تپه ای بلند ایستاده و موهایش با باد یک رقص موزون دارد. دستهاش را کاملا باز کرده در حالی که چشمانش بسته است تا مرا در آغوش بگیرد. میداند که من مشتاقانه بطرفش میروم چون عمری در حسرت آغوشش بودم. معشوقه من مرگ است.


 
دوشنبه 13 آذر‌ماه سال 1385

 

 

من٬ دیگر استاد شدم.

 

 


 
سه‌شنبه 7 آذر‌ماه سال 1385

 

دوباره فتنه چشم تو  فتنه  برپا  کرد

دلم ز شهر چو دیوانه رو به صحرا کرد

 

 


 
یکشنبه 5 آذر‌ماه سال 1385

 

فعلا حرفی ندارم جز اینکه قراره با یکی از دوستان بریم کیش.  البته اینو جدی نگیرین

 ولی یه چیز جدی:
شیر٬ پیرشم شیره


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 198996


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast