X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 29 دی‌ماه سال 1385

 

من بر خلاف میل خودم از سفر برگشتم. در این سفر یاد گرفتم که می توانم روی پای خودم بایستم. فهمیدم که آنچه اراده کنم را می توانم انجام بدهم. اما یک چیز هولناک٬ یک چیز وحشتناک: من فهمیدم که تنها برای خودم زندگی نمی کنم. و مهمتر از همه، فهمیدم که عاجز و ناتوان هستم در برابر صورت پر غم و غصه او و تنها به همین خاطر بود که تاب نیاوردم و برگشتم:
برای رفتن همیشه وقت هست اما برای ماندن و دوست داشتن نه.

**************

هفت سال، نه، هشت سال تمام بود که هر چه تقلا می کردم هرچه التماس می کردم به این در و آن در میزدم آنرا بمن نمیدادند. اما دیروز بدون اینکه خواسته باشم آنرا برایم آوردند . چیزی که آنقدر آرزویش را داشتم و برایم یک رویا شده بود - فکر میکردم هروقت بدستم بیاید چه کارها که نمی کنم. اما حالا گوشه اتاق افتاده. وقتی که به آن نگاه می کنم، در میان خطوط درهم و برهم آن تنها این عبارت خوانده می شود:
سه قطره خون.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199357


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast