X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1385

وقتی که رفتم تازه تو میفهمی عاشقی چیه

برهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا شد

(این آهنگه فقط)

(اینم همینجور)

اسیر دلم واویلا!

مهتاااااااااااااااااب ای مونس عاشقان

ای نازنین

نگاه کن من چه بی پروا بمرز قصه های کهنه  می تازم

توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن

هی سینیوریتا آمو وولک یه چیز بندری! ای یار ای یار

مشکی رنگ پشمه!

اونی که میخواستی... توو غبارا گم شد

خنچه بیارید لاله بکارید خنده بر آرید میره به حجله شادوماد

دستم به دومن تو اینقد منو نیازار نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار

حالا چاره چیه؟ درمون چیچیه؟؟

بلندی دو زلفونت منو کشت آخ جان نازنین گل من آخ جان!

افسوس که از چاله بچاه افتادیم

من از شبها میام از شهر ظلمت

گفتم غم تو دارم...

شبی بود و بهاری در من آویخت...

عشق تو ای آرام جونم آتیش زده به استخونم!

لای لا لای لای لای لای آی آزانس امیری یه نون بخور نمیری

(بازهم همون لایو)

shaddows and lights

its a rainy night in paris

eqquinox 04

newyork newyork

happy nation

i was lost in the dark

بقیه اش فردا

 


 
شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1385

آغاز هر چیزی پایانی دارد. چند وقت بود که نیامده بودم بنویسم٬ الان که آمدم رمز عبورم را فراموش کرده بودم. اما توانستم وارد شوم. وارد شوم که چرت وپرت بنویسم. چیزهایی که بنظر رجاله ها و لکاته ها چرت و پرت است. آنها خوب می خورند٬ خوب می پوشند و خوب جماع می کنند. اما زندگی من ربطی به آنها نداشت.
برویم سر اصل مطلب٬ همان پایان. میدانید٬ پایان همه چیز برای من پاییز است٬ فصلی دل انگیز همراه با غمی جاودانه که این غم زندگی من بود. از وقتی که گردش چهار فصل ایجاد شده در آن بوده و خواهد بود. اصلا فصلها بدون پاییز یک چیز موهوم هستند. درست است که بهار هم ریباست و طراوت و شادابی بسیار دارد٬ در همه موجودات شور دیوانگی میدمد. اما پائیز را نمی توان با هیچ چیزی عوض کرد. برگها که زیر پا خش خش میکنند و خرد می شوند یک سری صداهای بی معنی درست می کنند. که برای لکاته ها بی معنی است ولی میتوان هزاران تفسیر بر آن نوشت٬ نه از این .. و شعرهایی که بخورد ما میدادند. من هم برگی بودم که در پاییز جوانه زدم٬ رشد کردم. برگهایی که سایبان بوندند برای رهگذران. شاید کسی نگاهی به آنها می انداخت و می رفت. از غم رفتنش برگ زرد مشد و ترک آشیان می گفت تا خاک پای آن کس باشد و او... بی توجه برگ را زیر پاهایش خرد می کرد و باز هم بی توجه رد میشد. بی توجه نه٬ شاید از خرد شدن آن لذت میبرد. انگار که اتفاقی نیافتاده. بعد باران پاییزی بود که همه چیز را می شست... خرده هایم را به جوی آب میسپرذ و میرفتم تا ذراتم از هم جدا بشود. تا زندگی نامعلوم دیگری را طی کنند. بعد از پاییز زمستان سختی هست ولی برای من٬ پاییز پایان بود.

 

ای خالق هر قصه من این منو این تو
بر ساز دلم زخمه بزن این منو این تو
هر لحظه جدا از تو برام ماهی و سالی
با هر نفسم داد میزنم جای تو خالی
منم عاشق ناز تو کشیدن
بخاطر تو از همه بریدن تنها تو رو دیدن
منم عاشق انتظار کشیدن
صدای پا تو از کوچه شنیدن تنها تو رو دیدن

تو اون ابر بلندی که دستات شفای شوره زاره
تو اون ساحل نوری که هر موج به تو سجده میاره
تو فصل سبز عشقی که هرگل بهارو از تو داره
اگه نوازش تو نباشه گل گلخونه خاره

تو آخرین کلامی که شاعر تو هر غزل میاره
بدون تو خدا هم تو شعراش دیگه غزل نداره
بمون که شوکت عشق بمونه که قصه گوی عشقی
نگو که حرمت عشق شکسته تو آبروی عشقی
 

 


 
جمعه 13 مرداد‌ماه سال 1385

 

افسوس که نامه جوانی طی شد،
و آن تازه بهار زندگانی دی شد،
حالی که ورا نام جوانی گفتند،
معلوم نشد که او کی آمد کی شد!

 


 
یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1385

از مـن رمقی بـه سعی سـاقی مانده است

وز صحبت خلق بی وفایی مانده است

از بـاده دوشــین قــدحی بـیش نــمـاند

از عـمر نـدانم که چه باقی مانده است

 

 


 
جمعه 30 تیر‌ماه سال 1385

امروز الکی خوشحالم (نمیدونم چرا؟ شما میدونین؟؟) بنابراین چندتا وبلاگ خوب آدرس میدم:

زهرا

انجل

جاذبه های گردشگری

مد و مدل لباس

* فردی از پروردگار در خواست کرد  تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد، خداوند  پذیرفت او را وارد اتاقی نمود   که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید، ولی  دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود  به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند، عذاب آنها وحشتناک بود!
آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان   می دهم.او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد، دیگ غذا... جمعی از مردم... همان قاشقهای دسته بلند... ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم!!! چرا مردم اینجا شادند، در حالی که در اتاق دیگر بد بختند؟  با آنکه همه  چیزشان  یکسان است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آنها  یاد گرفته اند که یکدیگر  را تغذیه   کنند، هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد که:
 کسی هست که  در دهانش غذایی بگذارد...


 
شنبه 24 تیر‌ماه سال 1385
میبینم که...

<<    1       2       3       4       5       ...       10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199357


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast