X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1385

 

چقدر خورده کاغذ  

 

 


 
شنبه 10 تیر‌ماه سال 1385

هیشکی نیس
هیشکی نمیاد
هیشکی حوصله نداره
هیشکی منو دوس نداره
هیشکی خجالت نمی کشی؟

از شوخی گذشته اوضاع حسابی خیطه. هیچی درس نخوندم. اصلا بگی کتاب ورداشتم ورنداشتم. نمیدونم برم یا نرم؟

کاش اصلا امتحانی در کار نبود. نه بخاطر خودم بخاطر یکی دیگه یعنی بازم بخاطر خودم میشه ولی غیر مستقیم.

نمیدونم خانم مهتاب چرا این بلا رو سر وبلاگش آورده؟ آخه انصافی ملاحظه ای چیزی...

 پست قبلی بنظرم حقیر میاد.


 
سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1385
خوشحال

 

یه چیزی ساختم   

یه چیزی دیگه... نپرسین چون که نمیشه توضیح بدم


 
شنبه 3 تیر‌ماه سال 1385

گویا امشب نه دلم گرفته است و نه ناراحتم مثل یک قاصدک شده ام که از خود اختیاری ندارد و هرجا باد او را ببرد میرود. من در درون خودم میتوانم لذتهای ناگفتنی ببرم و یا اندوهی بپرورم که از کوه هم سنگین تر باشد. همه اینها در درون من است٬ اما همگی بمن دهن کجی میکنند و به یک فریاد رعشه آور به این پوچی و حقارت می خندند٬ یک خنده وحشتناک که از میان تهی در می آید.
یادگارهای زندگی ام هم مثل خودم٬ دیگران و همه چیزهای دیگر حقیر هستند. هرچه کمتر بگویی و بنویسی بهتر است. مثل وقتی که دیگران می گویند باید به طبیب مراجعه کنم اما آنها هستند که باید این کار را بکنند چون طبیب و داروهای رجاله ها بدرد من نمیخورد. اصلا آیا یک رجاله می تواند بمن کمک بکند و آیا من اینقدر خوار شده بودم؟  گویا یک جور فکری برای خود دارند که خیلی مضحک است. بعد مثل چیزیکه خوشان را فریب بدهند٬ بازی در میآورند. چون نمی دانند که
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات نادر و پیش آمدهای عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد٬ مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند که آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیزی تلقی بکنند-زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده- حالا بگذارید تصنیف تازه ای که در آورده ام را برایتان بخوانم.
دریغا که بار دگر شام شد
سراپای گیتی سیه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من که رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشی در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج
چکیده است بر خاک سه قطره خون

 

-----------------------------------------------------------

(این پست جنبه تزئینی دارد!)


 
پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1385

و من امروز خیلی عصبانی هست. چرا؟ چون که اون نیومد و من دندانم را کشید. و ما هر کسه گیرفتیم اون گفت کی دندانم درد میکرد یک گیلاس خوردم. من خودم از خانم دوچتر پرسیدم گیلاس برای دندون درد خوبا؟ اون گوفت نه. حالا هی اون دیرخت گیلاس آلبالو را ببر باهاش کاغذ دوروس کن.
آما برای اون فوتبال که اون بی ناموسی بوت من خیلی خوشحال شد. چرا؟ چون یک بار لیباس گرمز میپوشه ایک بار سفید. چرا؟ برای بی ناموسی. برای اینه کی خواهران محترمه و محجبه را تحریک بیکنه. حالا رفت اینقدر گول خورد برگشت. چه فایده؟ نه آمریکان مورد نه ایسرائل.
و این اینترنته؟ ابسترکسیونه؟ روتوره؟ چیه کی هی ایمروز خراب بود و من هرچی خاستم موبایل بشم نشود.

 


 
شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1385
اصلا میدانید٬ موضوع این است که من لایق ایشان نیستم فقط قسمت این بود که این درد مثل خوره به جانم می افتاد. بله همه چیز در زندگی بسته به بخت و پیشانی است. طوطی ام را برای مهتاب خانم ببرید.

<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199357


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast