X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 12 خرداد‌ماه سال 1385

امشب بعد از مدتها - فکر می کنم بعد از یک یا دو سال - دسته جمعی به پارک رفتیم.  هوا خوب بود ولی باز هم امان از این مردم بیکار که... بیخیال. جای  خیلی ها خالی بود. خوب چه می شود کرد زندگی است دیگر گویا باید با آن ساخت٬ سوخت و ساخت.

از زور بیکاری به تلوزیون نگاه کردن افتاده ام. کی باورش می شود؟ تلوزیون من  ماه تا ماه هم روشن نمی شد ولی حالا ۲۴ ساعته روشن است. ظهرها یک سریال از همان سریال های مسخره ایرانی که موضوع چاپی آن از قبل معلوم است- ماتم و عروسی- نشان میدهد. یک مهتاب خانم در آن هست که صد البته انگشت کوچک مهتاب خانم من نمی شود ولی چون اسمش مهتاب بود همه اش آنرا دنبال می کردم. گویا خواهر شوهرش در زندگی آنها دخالت میکرد و او هم به قهر خانه را ول کرده بود. از همین موضوع های مسخره. همه اش همین حرفها را زده اند٬ همین جماع ها را کرده اند و همین گرفتاریهای بچه را داشته اند. اما نمی دانم چرا منتظر میشدم که شروع بشود. شاید چون تا اندازه ای که من خوار شده بودم باور کردنی نبود.

اما از شبکه های ماتم که بگذریم میرسیم به شبکه های جوانهای زیر آفتاب. در میان اینها من همیشه پریسا و پارسا را تماشا می کنم. مثل اینکه پریسا دختر خوبی است.

هر شب هم از همین شبکه ساعت ۸.۵ هانا خانم می آیند و برنامه اجرا می کنند بهمراه یک عروسک مسخره به اسم دی جی غضنفر که بیشتر شبیه گنجشکهای تریاکی است.

 


 
شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1385
جشن تولد نتی

بدین وسیله  از همه دوستان دعوت می شود تا بدون همراه خانواده در جشن سالگرد تولد وبلاگ بنده که در همین مکان برگذار می شود تشریف بفرمائید.

-------------------------------------------------------------------------

سلام به همگی به به خوش اومدین این خرابه را مزین می فرمودید بفرمائید

امین:  تولد وبلاگت مبارک چطوری خوبی؟
-مرسی خوبی تو؟ کم پیدایی... خوشحالم کردی اومدی

عسل: تولد وبلاگت مبارک
-ممنون  چرا دوستاتو نیوردی؟؟؟
پیش

الهام: ایش  تولد وبلاگت مبارک نکبت . آدمی؟؟
- ها ای بودونی خیلی ممنون شومو لطف داری. شرمنده کِردی

بهار: به به تولد وبلاگت مبارک
- مرسی  ممنون. واااااااییییی  کادو برام کتاب نیچه اوردی؟؟؟

مهتاب: سلام تولد وبلاگت مبارک
سلام خیلی ممنون  خیلی خوش اومدین

پریدخت: تولد وبلاگت مبارک پسر گلم
-مرسی مامانی

صدف: تولد وبلاگت مبارک دوست قدیمی
- ممنون لطف دارین

مهتاب خانوم (نیومده ولی مثلا اومده): (چیزی نمیگه)
-واو!!!!!! مهتاب خانوم (زبونم بند اومده)

ای بابا چرا بقیه نیومدن پس؟؟ ساغر و پریسا و... با پوزش از اینکه تشریف نیوردن.

 

خوب حالا نوبت چیه؟؟؟

 

 

بفرمائید نوش جون

 

 

بفرمائید... از خودتون پذیرایی کنید:

اینه   

 نوش جونتون

             

هر کاری لازمه خودتون بکنید خوش باشید

بچه اون ارکسرو بگیرون. اگه جواده به باکلاسی خودتون ببخشید.

بله برونه گل میتکونه دسته به دسته دونه به دونه شادوماد

- اشتباه گذاشتی

ای کلک ای کلک ای کلک

خوشگل محلمون توی شهر ما تکه

توپولی ریزه میزه اینقده بلا نمیشه

لا لا لا لا لای لا لا لا لا گل همیشه بهاری

هنا هنا ههههههههههه امشبو نرو

تورو که می بینم عاشق و دیوونم

باز دلم اسیر عشق تو شد

شاه دخترون دختر

پشت درو انداختی ننه

نازی جووون

تمپتیشن

 

 


 
یکشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1385
من گاهی که دلم خیلی می گیرد به اینجا می آیم و سعی می کنم چیزی بنویسم ولی هیچ چیز برای نوشتن به ذهنم نمی رسد. راستش الان چند سالی میگذرد٬ گمانم سه چهار سالی باشد٬ اما همیشه همه نوشته هایم مثل هم بوده و یک فرم داشته است. حالا که به این خطوط در هم و برهم نگاه می کنم فقط یک چیز خوانده می شود: <<سه قطره خون>>
زندگی رجاله ها دارای فصل ها و موسم معینی است مثل آنها که در منطقه معتدل زندگی واقع شده اند. اما زندگی من همیشه در تاریکی گذشته و یک فصل داشته٬ پاییز. این همان چیزی بود که نوشته هایم را با آن شروع کردم٬ حالا بیش از پیش خودم را محتاج به آن می بینم. کی میداند؟ شاید در یک غروب سرد و پر از غم پاییز این دفتر برای همیشه بسته شود.

 
سه‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1385

توی این بیمارستانها و مریض خونه ها چه خبره. همه روی زمین ولو٬ همه مریض و اخ و تف٬ هیچکس به هیچ کس نیست٬ شلووغی٬ کثافت٬ بدبختی٬ بوی ناخوشی های قدیمی٬ همه یک وضع تاسف بار دارن. هر دو دقیقه یه بار هم یه گدا میاد داخل و شروع می کنه صداهای عجیب و غریب از خودش در بیاره٬ دولا راست شه و به اینو اون التماس کنه. پیش ۱۰ تا دکتر میری ۱۰ تا تشخیص مختلف می شنوی. تازه من خیلی شانس داشتم که از دولتی سر بعضی ها مجبور نبودم توی صف وایسم وگرنه واویلا. هنوز هم نمیدونم به حرف کدومشون میشه اعتماد کرد. آیا آدم به چه امیدی میتونه بره اینجاها؟ به امید خوب شدن؟؟
 کاش میشد یه روزی بیاد که همه بیمارستانها خالی از مریض باشن


 
دوشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1385

بهارم دخترم از خواب برخیز

شکرخندی بزن شوری بر انگیز

گل اقبال من ای غنچه ناز

بهار آمد تو هم با او بیامیز

 


 
شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1385
نههههههههههه

من می ترسم. از قیافه هایی که یکباره پیر شده اند. از اینکه ناگهان چشم باز کنم و ببینم هیچ چیز نمانده. از اینکه نمی شود کاری کرد. از حقایقی تلخ که باید با آنها روبرو شد. چقدر چقدر چقدر درد و مصیبت که در انتظار است. می ترسم از اینکه حتی٬ نمی توان فرار کرد. از این پرسش هراس آور که سرانجام چه بود؟ چه شد؟ از این مرگ تدریجی٬ از همین زندگی که یک لحظه بیشتر نیست اما تمام آن هم فقط عادت به گول زدن خود داریم و دیگران را هم بهتر. یک چیز مرا شکنجه می کند: من نمی خواهم باز زندگی را تجربه کنم در جسمی دیگر٬ جایی دیگر٬ وقتی دیگر.


<<    1       ...       6       7       8       9       10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199357


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast