X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1385

دیگه حتی ساندویچ های مادام هم مزه سابق رو نمیده.

 


 
دوشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1385

به چشمهای خودت قسم٬
دیگه بهت نمی رسم

وصال تو خیالیه
وای که دلم چه حالیه
پائیز چه فصل زردیه
عاشقی چه دردیه

گم شده باز بادبادکم٬
تو٬ تو نمیای به کمکم؟
میخوام دستاتو بگیرم
تو بمونی من بمیرم

عاشقی ام نوبتیه؟
آخ که چه بد عادتیه
من نگرانم واسه تو
قبله دیگران نشو
اشکم به این زلالیه
دل تو از من خالیه؟

توو مه عشق تو گمم
هلاک یه تبسمم
تو شدی مال دیگری؟
چجور دلت اومد بری؟

قفلا که بی کلید شدن
چشما به در سفید شدن
چه امتحان خوبیه
دوریت عجب غروبیه

بارون شدیده نازنین
از تو بعیده نازنین
خاطره رو جا نذاری
باز منو تنها نذاری

قصه حالا عوض شده
صحبت یه تولده
قلبتو دادی به کسی
یه کم واسم دلواپسی

سر به سرم که نذاری٬
بگو یه کم دوسم داری؟
نمی مونی٬ من می مونم
میری یه روزی٬ میدونم

اولا مهربون ترن
اونایی که همسفرن
اشک منم که جاریه
نگه دار٬ یادگاریه

میسپارمت دست خدا
اگه دوسم داشتی بیا
.

.

.

.

.

.

.
به چشمهای خودت قسم٬
دیگه بهت نمی رسم


 
چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1385

من این روزها دیگر حسابی زده ام به سیم آخر یک جور فکرهایی میکنم که قبلا اگر این فکرها از سرم میگذشت وحشت میکردم ولی حالا برایم عادی شده است. نمیدانم عاقبتم چه خواهد شد. شاید دارالمجانین٬ بیمارستان یا چوبه دار. گویا زندگی قسمت من نبوده و اشتباها بدنیا آمده ام. حالا شعری را میخوانم که خیلی به احوالم میخورد:

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی                 من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

نکته۱: تولد آقای بلاگ اسکای مبارک باشه ولی بهتره عوض اینکه هی برای خودش جشن بگیره و کیک بخره بخوره یه کم سرویس دهیشو خوب کنه که یهو یکی نیاد صاف وسط وبلاگ آدم چیز بنویسه.

ایستراتژی۱: من نمیدانه این فمینیست چه توخم مورگ لگی بوده که اینه تو دهن خواهران محترمه و محجبه شکونده. الهی من بمیره این روزه نبینه که برای من سین شین در بیاره که حتی از پیتزا هم بدتره و اگر اونه بگی میره جهنم. ای فمینیست ای بی ناموس ای بی گیرت هر کس خودش را فروخت این دیگه حگ و حگوگی نداره. و این بود ایستراتژی کی از همه چیز موهومه. خداوند این ایست ها را نابود کنه چون بی راه راست هدایت نمیشه این شاا...


 
دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1385

دریغا که بار دگر شام شد
سراپای گیتی سیه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من که رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشی در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج
چکیده است بر خاک سه قطره خون

 


 
جمعه 18 فروردین‌ماه سال 1385
به به عجب هوایی خیلی ملسه صبح از خواب پا شدم صبحانه خوردم یهو دیدم دوباره شب شد!  آه ای ابرهای آبستن   بعدشم یه بارون و تگرگ اومد حالا هوا خیلی توپه...  برم توی حیاط روی تختم لم بدم آخ جان فقط... فقط یه چیزی جور در نمیاد... یه چیزی کمه... می و یار.   

 
دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1385

دریغا که بار دگر شام شد
سراپای گیتی سیه فام شد
همه خلق را گاه آرام شد
مگر من که رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشی در مزاج
بجز مرگ نبود غمم را علاج
ولیکن در آن گوشه در پای کاج
چکیده است بر خاک سه قطره خون


<<    1       ...       6       7       8       9       10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199357


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast