X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1387
عید

قدیمها بهتر بود...

 


 
یکشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1386

مثل این بود که با یک حوری هنگام شب در کوچه ها قدم بزنی. کوچه های کج و پر پیچ و خم و گول زننده که اطراف آنها را خانه های وحشت انگیز فرا گرفته. گویا هیچ کدام از این کوچه ها مقصد معلومی نداشتند. مثل اینکه بخواهی همه دنیای اطراف را از یاد ببری اما هزاران چشم از توی خانه ها و کنار و گوشه کوچه ها مراقبت باشند. صدای ثانیه ها که می آمدند و میرفتند مثل پتک بود.  کتابی هدیه میگیرم که دائم از آن صدای یک سگ بگوش میرسد: هاپ هاپ هاپ! او مثل اینکه خالی از احساس است، مثل یک سایه. وقتی که دستش را گرفتم آرزو می کردم میشد انگشتانش را ببوسم اما کاش در دنیای دیگری بودیم نه دنیای مردگان به زنجیر کشیده شده و کوچه های پیچ در پیچ و گمراه کننده. در خود احساس شرمندگی میکنم از اینکه همه چیز یک باره اتفاق افتاده است. و از اینکه تن دیگران را در پیکری از نماد دوست داشتن هدیه به او داده ام. شاید کسانی که با یک حوری هنگام شب در کوچه ها قدم زده بودند.


 
جمعه 21 دی‌ماه سال 1386

دیگه دوست ندارم برم بالای کوه و چراغهای شهر رو تماشا کنم.

 شهر شده شهر ظلمت.


 
دوشنبه 10 دی‌ماه سال 1386

این چند وقت حوصله آپدیت کردن نداشتم.انجماد ذهنی از یک طرف و سردی هوا از طرف دیگه. البته علت اصلیش همون اولی هست. دیروز با وجود اینکه هوا خیلی سرد بود کنار بخاری رو ول کردم و اومدم بیرون برای کاری که اصلا مجبور نبودم انجام بدم.

 گذرم به پارک افتاد و هوس خوردن چای داغ! چای گرفتم و یه میز همه کاره پیدا کردم. همه کاره چون گویا از این میز برای خیلی کارها استفاده میشد و غیر از آدمهای متفکر، آدمهای معتاد، رجاله ها و لکاته ها، پرندگان و دیگر موجودات هم از این میزها بی بهره نبودن. البته میز از صندلیهاش خیلی تمیزتر بود!


پ.ن: من جزء هیچ کدوم از موارد فوق نیستم غیر از گروه آخر!


 
چهارشنبه 7 آذر‌ماه سال 1386

میای از این ورا گذری
دلو هر جا بخوای میبری
یه روی خوش نشون نمیدی
منو میکشی با این دلبری

امان از اون چشات
از اون قد و بالات
ببین چطور دلم
افتاده به پات

میگم به جون تو
میرم قربون تو
میگی جون خودت
ببر زبونتو

هی میگم خانوم کجا؟
هی خانوم کجا کجا؟
دوست دارم بخدا،
دوست دارم بخدا!

هی خانوم یواش یواش،
هی خانوم یواش یواش!
با ما اینجوری نباش،
با ما اینجوری نباش!

هی خانوم... ههههههی.... یادش بخیر... 


 
شنبه 12 آبان‌ماه سال 1386

دیشب رفته بودم دارالمجانین. نشسته بودیم و با حکیم باشی حرف میزدیم، یکدفعه در اتاق باز شد و مرد میانسال و لاغری داخل شد. در حالی که بسمت بخاری می رفت گفت: میخوام گرم بشم! حکیم باشی به او گفت برگرد توی راهرو بگو گرمت کنند. او بهمان حالتی که داخل شده بود - با قدمهای کوتاه در حالی که سرش پائین بود- از اتاق بیرون رفت. هنوز یک دقیقه نشده بود که دوباره بهمان حالت برگشت: میخوام گرم بشم! ایندفعه حکیم باشی از کوره در رفت. مراقب را صدا کرد و گفت بیایید این را ببرید گرمش کنید. مراقب در حالی که بازوی او را می کشید و احوال بچه هایش را میپرسید او را از اتاق بیرون برد. دلم بحالش سوخت. از حکیم باشی که اعصابش خرد شده بود خداحافظی کردم.
از اتاق بیرون آمدم اما در راهرو قفل بود. همه لباس سفید پوشیده بودند. یکی نشسته بود میخندید، یکی به دیوار خیره شده بود. یکی دیگر  دست به سینه جلوی تلوزیون ایستاده بود و خنده مسخره ای می کرد. هوا اصلا سرد نبود اما از در و دیوار آنجا سرما می بارید و تا استخوان آدم فرو می رفت. بالاخره حکیم باشی به مراقب گفت در را برایم باز کند. مراقب هم دست کمی از بقیه نداشت.
بیرون که آمدم  از پله ها پائین رفتم دیدم  زیر پله ها در زیر زمین یک راهروی دراز و باریک دقیقا شبیه بالایی وجود داشت با یک در فلزی. کنجکاو شدم ببینم آن پائین چه خبر است. همانجا کمی ایستادم و گوش کردم اما هیچ صدایی نمی آمد، گویا کسی آنجا نبود. از پله ها آرام پائین رفتم. چیزی شبیه راهروی زندان بود که در دو طرفش اتاقهای کوچکی با درهای آهنی وجود داشت کمی اطراف را برانداز کردم سقفش گنبدی شکل و همه جایش پر از ترک بود. بوی عجیبی می آمد.  از صدای دندانهایم که بهم می خوردند بخودم آمدم. فورا از پله ها رفتم بالا از حیاط گذشتم و از در اصلی خارج شدم. حالا مدام کنار بخاری نشسته ام.

 


   1       2       3       4    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199359


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast