X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1386

مثل این بود که با یک حوری هنگام شب در کوچه ها قدم بزنی. کوچه های کج و پر پیچ و خم و گول زننده که اطراف آنها را خانه های وحشت انگیز فرا گرفته. گویا هیچ کدام از این کوچه ها مقصد معلومی نداشتند. مثل اینکه بخواهی همه دنیای اطراف را از یاد ببری اما هزاران چشم از توی خانه ها و کنار و گوشه کوچه ها مراقبت باشند. صدای ثانیه ها که می آمدند و میرفتند مثل پتک بود.  کتابی هدیه میگیرم که دائم از آن صدای یک سگ بگوش میرسد: هاپ هاپ هاپ! او مثل اینکه خالی از احساس است، مثل یک سایه. وقتی که دستش را گرفتم آرزو می کردم میشد انگشتانش را ببوسم اما کاش در دنیای دیگری بودیم نه دنیای مردگان به زنجیر کشیده شده و کوچه های پیچ در پیچ و گمراه کننده. در خود احساس شرمندگی میکنم از اینکه همه چیز یک باره اتفاق افتاده است. و از اینکه تن دیگران را در پیکری از نماد دوست داشتن هدیه به او داده ام. شاید کسانی که با یک حوری هنگام شب در کوچه ها قدم زده بودند.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199305


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast