X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 30 دی‌ماه سال 1387

و حالا من بدنبال خورجینی هستم تا کتابهای جفنگ را بارم کنم. 


 
دوشنبه 30 دی‌ماه سال 1387

نخوان. آخر خط هیچ نیست. جز سه قطره خون 


 
دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1387

همیشه باید چیزهای بهتر را در رویاهایمان داشته باشیم. خارج از رویا همه آنها تبدیل به حسرت می شود. و آنچه که آدم را به اینجا می کشاند زندگیست. یک زندگی همراه با وحشت و ترس برای از دست دادن چیزهایی که داریم.
خیلی وقت بود که به اینجا سر نزده بودم. از روی فراموشی است. یک فراموشی که دارد در وجودم ریشه می دواند و همه آنرا پر میکند. یک فراموشی که می خواهد همه چیز و همه کس را ببلعد. این حتی بدتر از مرگ است چون هنوز نسبت به اطرافیانم احساس مسئولیت میکنم و آنها هم همینطور. لازم است تولد یک دوست قدیمی را به او تبریک بگویم. زمان زیادی ندارم باید خیلی کارها بکنم ولی چیزی که غریب است اینکه همه آنها را فراموش کرده ام. هرچه فکر و تقلا میکنم هیچ چیزی یادم نمی آید حتی اینکه چه کسی هستم و چه کارهایی باید بکنم.


 
سه‌شنبه 9 مهر‌ماه سال 1387

Boulevard

I don’t know why, You said goodbye
Just let me know you didn’t go forever my love
Please tell me why, You make me cry
I beg you please on my knees if that's what you want me to

Never knew that it would go so far
When you left me on that boulevard
Come again you would release my pain
And we could be lovers again

Just one more chance, Another dance
And let me feel it isn’t real that I’ve been losing you
This sun will rise, Within your eyes
Come back to me and we will be happy forever


Maybe today, I’ll make you stay
A little while just for a smile and love together
For I will show, A place I know
In Tokyo where we could be happy forever



 
دوشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1387
بیهوده

یادم می آید قدیمها اغلب شبها تا صبح بیدار بودم. قبل از سپیده برای قدم زدن از خانه بیرون میرفتم. اصلا برای همین بیدار می ماندم. هوای خنک و تمیز وقتی که تازه روشنائی کم رنگی شهر را می پوشاند. هنوز کاملا نمیشد فهمید که دارد صبح می شود. گاهی دسته ای پرنده در آسمان پیدا می شود که به سمت مقصد نا معلومی پرواز می کنند. چراغها هنوز روشن است اما شهر هنوز در خواب. سکوت دلپذیری در همه جا شناور است  و من در حال قدم زدن در خیابان هستم. خیابانی که در آن ردیف به ردیف درختهای بزرگ کاشته شده. هر بار در این موقع اینجا مثل اینکه هرگز قبلا آنرا ندیده باشم برایم غریب و ناشناخته می شود اما در همان حال راحت و امن هم هست. گاهی صدای خش خش جاروی رفته گر سکوت را  می آزارد، مثل صدای کفش هایم. از کنارش رد می شوم، او نگاه بی تفاوتی دارد مثل این است که مرا نمی بیند. همینطور که قدم می زنم بیشتر در خودم و افکارم غرق می شوم.  گویا فقط در این موقع می شود از حس تنها بودن لذت واقعی  برد. دوست داشتم این زمان - اینکه بین شب و روز معلق باشم - بیشتر میشد. ولی کم کم خورشید بالا می آید و سروکله آدمها پیدا می شود. از آنها نفرت دارم.
می توان برای چند دقیقه کف خیابان دراز کشید اما هر از گاهی یک اتومبیل زوزه کشان رد می شود. هرچه هوا روشن تر می شود آدم ها هم بیشتر می شوند. کله پز، نانوا ها و عاقبت مردهایی که با یک دست لباس ورزشی مسخره توی خیابان راه می افتند و بعد زنهای میانسال و چاق با صورتهای نشسته بدنبال آنها. هیچ کس توجهی به اطراف ندارد یا مثل این است که مرا نمی بینند. سر و صدا و آدمها در خیابان بیشتر می شود. حالا هوا کاملا روشن است. زودتر از آنکه قرار بود باشد.  دیگر برایم قابل تحمل نیست، من باید برگردم. باید برگردم و خودم را دوباره محبوس کنم. مثل یک مرده یا روحی که نمی تواند از چیزهایی که آدمها از آن لذت می برند استفاده کند. مثل کسی که نمیخواهد خودش را در زندگی کثیف آدمها دخالت بدهد. مثل کسی که زندگی اش بین شب و روز معلق است.


 


 
سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1387
احساس
امروز آنقدر راه رفتم که پاهایم پر از تاول شده. حالا بسختی می توانم آنها را زمین بگذارم. میخواهم فریاد بزنم آنقدر فریاد بزنم تا همه هستی ام، همه زندگی ام را بالا بیاورم. شاید آنوقت احساس خوبی داشتم.

   1       2       3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199359


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast