X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 22 تیر‌ماه سال 1387
وقتی تمام راه ها بن بست است چه فرقی می کند که روی پر قو بمیری یا ته جوی؟

 
چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1387
مجموع

حس می کنم مجموع تمام بخشهایم با خودم برابر نیست.

 


 
دوشنبه 17 تیر‌ماه سال 1387

همه چیز از مخلوط و آمیخته شدن به یکدیگر گم شده. موادی که در بدن ماست نیر همینطور. حتی احساسات و عواطف مثلا انسانی. برای اینکه منشا هر کدام را پیدا کنی مجبوری به هزاران بلکه ملیونها چیز دیگر فکر کنی و آخرش خودت هم گم می شوی بدون اینکه از عناصر این مخلوط در هم چیزی پیدا کنی. فکر کردن برای آن نیست که بتوان آنها را پیدا کرد بلکه بهترین وسیله برای سردرگمی بیشتر است. چه کسی عمری دنبال یک هیچ بزرگ می گردد؟ این نقش برای ما کوچک است. جای چیزی خالی است، حتی وقتی که در کنار هم نشسته ایم. هولناک است!


 
جمعه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1387
وقتی به دفتر خاطراتم نگاه می کردم حیف ام می آمد. چند سال در آن نوشته بودم. لحظه های خوب، بد و مسخره. ولی بالاخره تصمیمم را گرفتم. رفتم الکل آوردم. نوشته ها در هم می آمیخت و رنگ می باخت. کبریت زدم، همه اش سوخت. از آن به بعد هیچوقت دلم برایش تنگ نشد، دیگر نمیخواستم خاطراتم را بنویسم. خیلی فکر کرده بودم و بالاخره آنرا سوزاندم. شاید روزی یا شبی اینجا را هم سوزاندم.

 
سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1387

هرکه شد  محرم  دل در حرم  یار بماند

                            وانکه  این کار  ندانست  در  انکار بماند

هر می لعل کزان دست بلورین ستدیم

                          آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

از صدای  سخن عشق  ندیدم  خوشتر

                             یادگاری  که  در  این   گنبد  دوار  بماند

بتماشاگه   زلفش   دل   حافظ   روزی

                              شد  که  باز  آید  و  جاوید گرفتار بماند

 


 
چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1387

دیگر دستم به نوشتن نمی رود مثل اینکه از اول نوشتن یاد نگرفته باشم. حتی فکر هم نمی توانم بکنم. همه اش در یک حالت مثل کسی که به کما رفته باشد بی حرکت و بی حس مانده ام. مثل اینکه سرتاسر عمرم همینطور بوده ام. فقط مثل چیزی که بازی در آورد خودم را فریب میدهم که دارم می نویسم، فکر می کنم. اصلا اینها به چه درد میخورد چون هر وقت یاد خودم می افتم، یک حس غریب بمن دست میدهد گویا زندگی روی زمین برای من نبوده و اشتباها از اینجا سر در آورده ام.
شکوفه های بهاری، عطر گلها و باران دیگر تاثیری در من ندارد. آیا من چند وقت است که مرده ام؟ حتی دیگر دوستان و آشناها و خانواده را هم فراموش کرده ام. باز هم دلم میخواهد بروم سفر. نمیدانم کجا فقط میدانم که باید بروم برای همیشه گم گور شوم.


 


<<    1       2       3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199357


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast