X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 24 شهریور‌ماه سال 1382
بی بها جنس وفا ماند، هزاران افسوس

                     که ندانست کسی قیمت این کالا را

 
پنج‌شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1382
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم،‌ آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

صدا کن مرا
صدای تو خوب است.


<<سهراب سپهری>>

 
پنج‌شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1382

من کنار آشنائی تو آشیانه می کنم 
 فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای  
و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

این با ارزش ترین شعریه که تا حالا شنیدم.


 
چهارشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1382
دوباره سلام.
بنا به درخواستهای مکرر دوستان من برگشتم.
(مثل تلویزیون که میگه بنا به درخواستهای مکرر، بعد یه برنامه بیخود میذاره... از کدوم دوستان و اینکه همه برنامه های تی وی مزخرفه بگذریم).

فعلا که خدا رو شکر سیستم نظردهی خرابه! اما هر کس اعتراض داره صبر کنه تا درست بشه. تا اون وقتم دیگه مدت اعتراض تموم شده...

اما خودمونیم، این مدت که نبودم حسابی راحت بودما... شمام یه چند وقتی برین مرخصی... خوش میگذره.

حالا که کسی نمیتونه نظر بده خودم خودمو می تحویلم:

خوش اومدی پیرفرزانه... چشم به رات بودیم!

 
شنبه 7 تیر‌ماه سال 1382
گدا

هوا سنگین بود و بوی عجیبی داشت. بوئی که آدم رو به یاد چیزی مینداخت، آشنا اما عجیب... نصف شب بود. گدا نشسته بود توی پارک تکیه داده بود به یه درخت، با لباسهای کهنه و کفشهای پاره... موهاش ژولیده و کثیف بود. هیچ وقت خونه نداشت. توی جیبهاش و توی پیرهنش پر از خرت و پرت و آشغال بود. هرجا میرفت اونا رو با خودش می برد.
گاهی وقتا شبا میرفت پیش رفقاش - گداهای دیگه - با اونا توی خرابه ها یا پارک یا هر جا که گیر می اومد شب رو صبح می کرد. اما امشب یه حال دیگه داشت. حس میکرد دیگه رمقی براش نمونده. وقتی که به گذشته هاش فکر میکرد مطمئن می شد که اصلا گدا بدنیا اومده یعنی سرنوشتش این بوده که یه گدا باشه... با تمام وجود احساس می کرد خدا در حق اون ظلم کرده...
بعد از یه عمر می دید که هیچی نداره... دستهاش و پاهاش ترک خورده بودچشماش سرخ بود داشت از حدقه میزد بیرون. به اندازه تمام دنیا غم توی دلش بود. خدایا تو که میدونستی من گدا میشم آخه چرا منو درست کردی؟ چقدر آدما بودن که التماس منو با فحش جواب دادن... چقدر زیاد بودن آدمایی که با دیدن من قیافشون عوض می شد، راهشون رو کج میکردن و میرفتن... آخه مگه من وبا دارم؟ مگه من طاعونم؟ خدایا بنده هاتم مثل خودت ظالمن. گدا داشت اینا رو به خدا می گفت...

******

تنها خاطره خوبی که گدا از تمام زندگیش داشت لبخند یه دختر بود شاید هم یه فرشته. کسی که فهمیده بود گدا هنوز آدمه. کسی که ... بله حتما اون یه فرشته بوده... گدا حس می کرد که از همه عاشق تره اما حیف که اون فقط یه گدا بود... توی این فکرا بود... گاهی سرشو می برد عقب، چند مرتبه می کوبید به درخت بعد دوباره بی حرکت می شد...

******

هوا سرد تر شده بود... سحر بود. گدا دست ضمخت و ترک خوردش رو آهسته برد توی جیبش و یه مداد که سرش با چاقو تیز شده بود رو در اورد. از توی پیرهنشم یه تیکه مقوا  که مال جعبه شیرینی بود رو با زحمت بیرون کشید و شروع کرد  به کشیدن چیزی...

******

دیگه خورشید اومده بود بالا... کم کم مردم از خونه هاشون بیرون میومدن اما هیچ کس به فکر گدا نبود. یه باد ملایمی میومد... مقوا از دستای سرد و بی حرکت گدا جدا شد و افتاد روی زمین. روش عکس یه دست بود که توش یه گل سرخه. انگار دراز شده تا اونو به کسی بده. گدا دیگه گدا نبود...

 

پایان


 
دوشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1382
افتتاحیه

سلام!
وبلاگ من امروز افتتاح شد. امیدوارم تو غبار غریبی گم نشه!



<<    1       ...       31       32       33       34       35   
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 198861


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast