X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1387

هرکه شد  محرم  دل در حرم  یار بماند

                            وانکه  این کار  ندانست  در  انکار بماند

هر می لعل کزان دست بلورین ستدیم

                          آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

از صدای  سخن عشق  ندیدم  خوشتر

                             یادگاری  که  در  این   گنبد  دوار  بماند

بتماشاگه   زلفش   دل   حافظ   روزی

                              شد  که  باز  آید  و  جاوید گرفتار بماند

 


 
چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1387

دیگر دستم به نوشتن نمی رود مثل اینکه از اول نوشتن یاد نگرفته باشم. حتی فکر هم نمی توانم بکنم. همه اش در یک حالت مثل کسی که به کما رفته باشد بی حرکت و بی حس مانده ام. مثل اینکه سرتاسر عمرم همینطور بوده ام. فقط مثل چیزی که بازی در آورد خودم را فریب میدهم که دارم می نویسم، فکر می کنم. اصلا اینها به چه درد میخورد چون هر وقت یاد خودم می افتم، یک حس غریب بمن دست میدهد گویا زندگی روی زمین برای من نبوده و اشتباها از اینجا سر در آورده ام.
شکوفه های بهاری، عطر گلها و باران دیگر تاثیری در من ندارد. آیا من چند وقت است که مرده ام؟ حتی دیگر دوستان و آشناها و خانواده را هم فراموش کرده ام. باز هم دلم میخواهد بروم سفر. نمیدانم کجا فقط میدانم که باید بروم برای همیشه گم گور شوم.


 


 
پنج‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1387
عید

قدیمها بهتر بود...

 


 
یکشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1386

مثل این بود که با یک حوری هنگام شب در کوچه ها قدم بزنی. کوچه های کج و پر پیچ و خم و گول زننده که اطراف آنها را خانه های وحشت انگیز فرا گرفته. گویا هیچ کدام از این کوچه ها مقصد معلومی نداشتند. مثل اینکه بخواهی همه دنیای اطراف را از یاد ببری اما هزاران چشم از توی خانه ها و کنار و گوشه کوچه ها مراقبت باشند. صدای ثانیه ها که می آمدند و میرفتند مثل پتک بود.  کتابی هدیه میگیرم که دائم از آن صدای یک سگ بگوش میرسد: هاپ هاپ هاپ! او مثل اینکه خالی از احساس است، مثل یک سایه. وقتی که دستش را گرفتم آرزو می کردم میشد انگشتانش را ببوسم اما کاش در دنیای دیگری بودیم نه دنیای مردگان به زنجیر کشیده شده و کوچه های پیچ در پیچ و گمراه کننده. در خود احساس شرمندگی میکنم از اینکه همه چیز یک باره اتفاق افتاده است. و از اینکه تن دیگران را در پیکری از نماد دوست داشتن هدیه به او داده ام. شاید کسانی که با یک حوری هنگام شب در کوچه ها قدم زده بودند.


 
جمعه 21 دی‌ماه سال 1386

دیگه دوست ندارم برم بالای کوه و چراغهای شهر رو تماشا کنم.

 شهر شده شهر ظلمت.


 
دوشنبه 10 دی‌ماه سال 1386

این چند وقت حوصله آپدیت کردن نداشتم.انجماد ذهنی از یک طرف و سردی هوا از طرف دیگه. البته علت اصلیش همون اولی هست. دیروز با وجود اینکه هوا خیلی سرد بود کنار بخاری رو ول کردم و اومدم بیرون برای کاری که اصلا مجبور نبودم انجام بدم.

 گذرم به پارک افتاد و هوس خوردن چای داغ! چای گرفتم و یه میز همه کاره پیدا کردم. همه کاره چون گویا از این میز برای خیلی کارها استفاده میشد و غیر از آدمهای متفکر، آدمهای معتاد، رجاله ها و لکاته ها، پرندگان و دیگر موجودات هم از این میزها بی بهره نبودن. البته میز از صندلیهاش خیلی تمیزتر بود!


پ.ن: من جزء هیچ کدوم از موارد فوق نیستم غیر از گروه آخر!


<<    1       ...       4       5       6       7       8       ...       35    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199357


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast