X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 7 آذر‌ماه سال 1386

میای از این ورا گذری
دلو هر جا بخوای میبری
یه روی خوش نشون نمیدی
منو میکشی با این دلبری

امان از اون چشات
از اون قد و بالات
ببین چطور دلم
افتاده به پات

میگم به جون تو
میرم قربون تو
میگی جون خودت
ببر زبونتو

هی میگم خانوم کجا؟
هی خانوم کجا کجا؟
دوست دارم بخدا،
دوست دارم بخدا!

هی خانوم یواش یواش،
هی خانوم یواش یواش!
با ما اینجوری نباش،
با ما اینجوری نباش!

هی خانوم... ههههههی.... یادش بخیر... 


 
شنبه 12 آبان‌ماه سال 1386

دیشب رفته بودم دارالمجانین. نشسته بودیم و با حکیم باشی حرف میزدیم، یکدفعه در اتاق باز شد و مرد میانسال و لاغری داخل شد. در حالی که بسمت بخاری می رفت گفت: میخوام گرم بشم! حکیم باشی به او گفت برگرد توی راهرو بگو گرمت کنند. او بهمان حالتی که داخل شده بود - با قدمهای کوتاه در حالی که سرش پائین بود- از اتاق بیرون رفت. هنوز یک دقیقه نشده بود که دوباره بهمان حالت برگشت: میخوام گرم بشم! ایندفعه حکیم باشی از کوره در رفت. مراقب را صدا کرد و گفت بیایید این را ببرید گرمش کنید. مراقب در حالی که بازوی او را می کشید و احوال بچه هایش را میپرسید او را از اتاق بیرون برد. دلم بحالش سوخت. از حکیم باشی که اعصابش خرد شده بود خداحافظی کردم.
از اتاق بیرون آمدم اما در راهرو قفل بود. همه لباس سفید پوشیده بودند. یکی نشسته بود میخندید، یکی به دیوار خیره شده بود. یکی دیگر  دست به سینه جلوی تلوزیون ایستاده بود و خنده مسخره ای می کرد. هوا اصلا سرد نبود اما از در و دیوار آنجا سرما می بارید و تا استخوان آدم فرو می رفت. بالاخره حکیم باشی به مراقب گفت در را برایم باز کند. مراقب هم دست کمی از بقیه نداشت.
بیرون که آمدم  از پله ها پائین رفتم دیدم  زیر پله ها در زیر زمین یک راهروی دراز و باریک دقیقا شبیه بالایی وجود داشت با یک در فلزی. کنجکاو شدم ببینم آن پائین چه خبر است. همانجا کمی ایستادم و گوش کردم اما هیچ صدایی نمی آمد، گویا کسی آنجا نبود. از پله ها آرام پائین رفتم. چیزی شبیه راهروی زندان بود که در دو طرفش اتاقهای کوچکی با درهای آهنی وجود داشت کمی اطراف را برانداز کردم سقفش گنبدی شکل و همه جایش پر از ترک بود. بوی عجیبی می آمد.  از صدای دندانهایم که بهم می خوردند بخودم آمدم. فورا از پله ها رفتم بالا از حیاط گذشتم و از در اصلی خارج شدم. حالا مدام کنار بخاری نشسته ام.

 


 
جمعه 13 مهر‌ماه سال 1386
پرتگاه

از شهرهای غریب خوشم می آید چون در همه جایش آدم غریبه است. دلم میخواهد مثل یک روح سرگردان بودم. هیچ کس مرا نمی دید. برای خودم آزادانه در همه جا می گشتم. همه جای دنیا را میدیدم. به زندگی آدمها نگاه می کردم و بیشتر به مسخره بودن آن پی میبردم. هرکس آلوده به نوعی افیون است. دلم می خواهد تنم را که مثل یک لباس کهنه و مندرس شده از خودم جدا کنم. در خودم احساس بی وزنی کنم و بهر جای دنیا که میخواهم بروم. چه لذت و کیف غریبی دارد. اما از همه جای دنیا فقط یک جا هست که در آن احساس آرامش عمیق و ناگفتنی می کنم.

یک کابوس هست که هر شب برایم تکرار می شود. خواب می بینم در حیاط یک خانه مجلل و بزرگ هستم که بالای یک ساحل صخره ای بلند بنا شده. نسیم ملایم بهاری همراه با قطره های ریز آب همواره بصورتم می خورند. من نزدیک نرده های آهنی که در آخر حیاط واقع شده اند ایستاده ام و در مقابلم هیچ چیز جز دریا تا افق نیست. نمی دانم آیا کسی در این خانه ساکن است یا نه؟ وقتی دستهایم را باز می کنم و نفس عمیق می کشم غرق در آرامش و لذت می شوم مثل این است که زمان اینجا نمیگذرد. اما ناگهان مثل اینکه بخواهم از آنجا به پائین سقوط کنم فورا از خواب بیدار می شوم.

نمیدانم چند بار این کابوس لذت بخش و هولناک برایم تکرار شده. یک بار تصمیم گرفتم بداخل ساختمان بروم و ببینم آیا کسی هست یا نه؟ اما منصرف شدم. همیشه  با خودم فکر می کنم کسی که آنجا زندگی می کند باید یک جور متفاوت باشد، نه مثل آدمهای معمولی. شاید او را بشناسم. شاید او بخواهد چیزی بمن بگوید. چقدر سخت است انسان یکباره همه چیزش را از دست بدهد. پیش خودم فکر می کنم حتما کسی که آنجاست دختری است با چشمهای سیاه و موهای مجعد و برنگ شب. درست مثل صاحب عکسی که عکسش توی قاب همیشه جلوی من است. اصلا شاید خود او باشد چون در آنجا احساسی که نهایت آرامش است پیدا می کنم.

باز هم در همان مکان بودم. صدای موجها که خود را به سنگها میزدند و هوایی که بی اندازه لذت بخش بود. این بار تصمیم گرفتم بداخل عمارت بروم. باید این کار را می کردم وگرنه فکرش نمی گذاشت آرام باشم. شاید هم از خودم اختیاری نداشتم. هوا پوشیده از ابر و مه بود و قطره های ریز آب در آن پراکنده. اما هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که در چوبی ساختمان باز شد. من سر جایم ایستادم. دیدم دختری که لباس حریر سفید و بلندی به تن داشت از آنجا بطرفم می آید. دستهایش کاملا برهنه بود. فورا او را شناختم. او بی اعتنا به من -مثل اینکه مرا نمیدید- آرام آرام بطرفم آمد من از فرط هیجان زبانم بند آمده بود و فقط اورا نگاه می کردم. او از کنار من گذشت و بطرف نرده ها رفت خم شد پائین را نگاه کرد و باز با همان حالت برگشت. من هرچه کردم چیزی به او بگویم نتوانستم تا اینکه او آرام آرام بداخل ساختمان رفت و در را بست. نمیدانستم چکار باید بکنم میخواستم به دنبال او به داخل ساختمان بروم اما فکر کردم حتما چیزی در آن پائین هست. آهسته آهسته در حالی که پاهایم بسختی حرکت می کرد بطرف نرده ها رفته و پائین را نگاه کردم: مرده خودم را دیدم که آنجا افتاده بود.

 


 
دوشنبه 9 مهر‌ماه سال 1386

When marimba rhythms start to play
Dance with me, make me sway
Like a lazy ocean hugs the shore
Hold me close, sway me more

Like a flower bending in the breeze
Bend with me, sway with ease
When we dance you have a way with me
Stay with me, sway with me

Other dancers may be on the floor
Dear, but my eyes will see only you
Only you have that magic technique
When we sway I go weak

I can hear the sounds of violins
Long before it begins
Make me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now

Sway me, make me
Thrill me, hold me
Bend me, ease me
You have a way with me

Sway with me
Sway (sway) (Sway)

Other dancers may be on the floor
Dear, but my eyes will see only you
Only you have that magic technique
When we sway I go weak
I go weak

I can hear the sounds of violins
Long before it begins
Make me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now

Make me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now
Make me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now
 


 
یکشنبه 1 مهر‌ماه سال 1386

اصلا حس نوشتن ندارم.
پست قبلی چقدر مسخرس.
این یکی هم همینطور!

 


 
پنج‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1386
یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را بهم ریخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: « عزیزم اما یک روز دیگر هم از دست رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.»

لا به لای هق هقش گفت:« اما با یک روز! با یک روز چه کار می توان کرد؟!»

خدا گفت:« آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.» و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد...بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بوئیید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی به دست نیاورد، اما...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنان که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!

 


<<    1       ...       5       6       7       8       9       ...       35    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199357


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast