سلام

امشب گذرم به اینجا افتاد - وبلاگ خودم - بعد از یه مدت طولانی... همه نوشته های قبلی رو خوندم... حالا مثل سابق منم و این وبلاگ اما بقول داش آکل دیگه نه این اون وبلاگه و نه من اون پیر فرزانه...
 وقتی نوشته هامو می خوندم هم خوشحال شدم هم ناراحت. هم گریه کردم هم خندیدم. اما حسرت اون روزها از همه مهم تره... دوستای قدیمی نوشته های قدیمی... مثل وقتی بود که خونه ای رو که از اول عمرم توش زندگی کرده بودم خراب کردیم تا بسازیم. بعد از اون دیگه نشد که توی اون خونه قدیمی قشنگ بگردم. تمام خشت ها پله ها در و پنجره ها و حتی هوای اون خونه جزئی از خاطرات من شدند.