گردباد



گردبادم، گردبادم
از غم بیداد هستی
سر به صحراها نهادم
گردبادم

گذرم ز نشان ز بلای زمان
به دشت بی نشان گریزم
من بی سر و پا به دیار فنا
به پای ناتوان گریزم

بروم به کجا به دیار فنا
مگر از این جهان گریزم
گذرم به دمی که مگر قدمی
من از غم زمان گریزم

به خود می پیچم
ندارم سامان
به کوه و صحرا
منم سرگردان

اگر شود از این جهان بسوی آسمان گریزم

آه در این جهان که را بجویم؟
غم نهان که را بگویم؟
غبار دل کجا بشویم؟

آه رهی روم که بر نگردم
خبر ز شور و شر نگردم
ز درد خود خبر نگردم

چو شعله ای ز سر برآید دودم
که همچو بخت خود غبارآلودم
منم اسیر و خانه بر دوش

غبار ره چو بوده زاد راهم
عیان نگشته راه من از چاهم
روم که تا شوم فراموش