یکی از این روزها یه روز توی فصل قشنگ پائیز... شاید هم یک روز سرد توی زمستون فرقی نداره... آره... یکی از همین روزها وقتی که صبح از خواب بیدار میشی نه... زندگی هیچ فرقی نکرده. تو همونی... بقیه هم... بی توجه به کسایی که رفتن... بی خبر از کسایی که نیومدن و زندگی همینجوریه... بعد از من باز هم دنیا همینه. ولی توی هر شب مهتاب ماه بمن می تابه... برای لحظه هایی که به تو فکر کردم... برای لحظه هایی که تو رو پرستیدم و صدات کردم... به من می تابه... به خاکی که یک روز من بودم و حالا اینجا برای تو نوشتم... کاش کسی مشتی از خاکم را برایت بیاورد...