نمیدونم من که موندم!  یعنی چه؟  یه چیزایی میخوام بگم که هیچ جمله و کلمه ای نمیتونم براش پیدا کنم. یه چیزززززایی که چطوری بگم؟ یه... یه... نه اینجا نمیشه گفت. باید توی دفتر خاطراتم بنویسم... اما اونجا هم نمیشه شاید توی وصیت نامه بشه. قرار بود که یادبودهای زندگی خودم را بنویسم. آیا مقصود نوشتن وصیت نامه است؟ نه... چون نه دین دارم که شیطان ببرد و نه مال دارم که دیوان بخورد. بد جایی گیر کردم... هرچی کتاب خوندم جمله هاش مثل پتک داره میکوبه تو سرم. به هیچ چیز نمیتونم اعتماد کنم. حتی نمیدونم از کجا شروع شد. منم قبلنا مثل شماها بودم. ولی الان نه. نمیخوامم باشم. صلح در گله ی گوسفندان؟ حس میکنم یه دفعه افتادم توی یه جایی که هیچی نیست. آره. فقط سیاهیه. یه چاه عمیق که انتها نداره و من همینطور دارم سقوط می کنم. عجیبه! انگار بوف کور  سرگذشت منه!