چهار شنبه سوری امسال اصلا مثل سالهای پیش نبود... قبلنا من خودم همه کاره بودم...آتیش بیار معرکه و چوبکش!  ولی امسال اصلا حسش نبود... فقط تنهایی رفتم برا خودم یه آتیش کوچیک قد یه کف دست درست کردم و نشستم کنارش... یه مدتی بهش نگاه کردم انگار از روی ناچاری میسوخت... خلاصه بعد از یه مدتی که نگاه کردم اومدم خاموشش کنم اما دلم نیومد دلم خیلی گرفته بود امشب مهتابی بود ولی من کنار آتیش تنها بودم...

یادمه یه بار وقتی کوچیک بودم - ده دوازده سالم بیشتر نبود - رفتم از یه نجاری چوب بگیرم٬ یه پیرمرد از اون کله پشمکیا اونجا بود گفت چوب برا چی میخوای؟ گفتم برای چهارشنبه سوری! گفت آفرین به تو گل پسر که میخوای این سنت قدیمی رو زنده نگه داری! برو هرچقدر چوب میخوای بردار! هرکدومم بزرگ بود بیا تا برات با اره برقی ببرم! منم بدو رفتم دوستمو خبر کردم و مشغول شدیم ۶ تا گونی شد که از خودمون بزرگتر بودن با چهارتا کارتن بزرگ پر از چوب. بعد که کشون کشون همه رو آوردیم و چیدیم بقدری بود که دیگه جای راه رفتن نمونده بود! اما یه دفه بابای دوستم از خونشون در اومد و شروع کرد به کتک زدن دوستم. آخرشم چندتا سطل آب آورد خالی کرد روی چوبها. من مثل بچه یتیمها کنار دیوار ایستاده بودم و با بغض نگاهش میکردم... ولی چوبها به اندازه ای بود که به این راحتی ها خیس نمی شد... آخر شب آتیش رو روشن کردیم. از قضا من وقت پریدن افتادم توی یکی از آتیشا ولی زود در اومدم و چیزیم نشد! اون یکی‌ همسایه یه دختر خوشگل داشت که از ما بزرگتر بود. اونم اومده بود ولی خوب اون موقعها ما بچه بودیم... تا من افتادم تو آتیش اون یه جیغی کشید که من از ترس جیغش از توی آتیش جستم هوا :))
آخر شب ذغالها و خاکسترها رو جمع کردیم کلی ذغال و خاکستر بود... بعد اونها رو بردیم گذاشتیم تا بیان ببرن ولی از نادونیمون همه رو چیده بودیم کنار لوله گاز و درست هم خاموش نشده بودن! فردا صبح که بیدار شدم نزدیک بود یه فصل کتک هم من بخورم چون نصفه شب دوباره زغالها آتیش گرفته بودن!