سابق بر این فکر میکردم که اگر او بیاید من دیگر کسی نباشم که بودم. اما او آمد و اوضاع بدتر شد! چون ترس رفتنش بسیار سخت بود. حالا میبینم که هرکس به فراخور فکرش زندگی میکند٬ هرچه این دایره تنگ تر باشد زندگی آسان تر است. هنوز کارهای زیادی باید انجام دهم. اما نمیدانم که از عمرم چقدر مانده. من سابق بر این به حماقت و فکر پست آنها - همین رجاله ها - حسرت میخوردم حالا میخواهم بگویم که کاش یکی از همان احمقها و خوشبخت ها بودم. به یکی از آنها گفتم زندگی تو فقط وراجی کردن و خوردن و جماع کردن است٬ گفت مگر زندگی چیزی غیر از این است؟ آیا او راست نمی گفت؟ ولی چه می شود کرد وقتی که سرنوشت از من پرزورتر است؟