عید تخمی!

سابق بر این از آمدن عید کلی کیف میکردم و مهمترین دلیلش هم دو سه هفته تعطیلی بود. یک دلیل دیگرش هم این بود که همگی دور هم جمع میشدیم و البته عیدی هم فراموش نشود. حالا دیگر نه از تعطیلی خبری است (چون همیشه تعطیلم) و نه از دور هم جمع شدن چون هرکدام یک گوشه هستند و خبری از مهمانی های دوره ای نیست که تا بعد از سیزده هم تمام نمی شد. و نه از عیدی...
از شما چه پنهان که مدتهاست از بابا نویدم بی خبرم و مامان مژی جان - که تازه پیدایش کرده ام - هم میخواهد به مسافرت برود.

شهر شلوغ می شود٬ مسافرهای احمق هجوم میاورند و در پارکها چادر میزنند گویا اگر این کار را نکنند زندگی نمیگذرد. مغازه دارها اجناس کپک زده را چهارلا به مشتریان می اندازند و همیشه یک لبخند شیطانی هم گوشه لبشان خشکیده. همگی بیخود و بیجهت به خیابانها هجوم می آورند و مثل احمق ها دور خودشان می چرخند. وقتی که توپ در می کنند رو بهم کرده و جمله چاپی و مضحک عیدتان مبارک را بهم میگویند.