فرار
سلام... من یه چند روزی نیستم...  کسی نگران نشه  هرکی دلش خواست به دورصدای همراه من بزنگه  من به مامان مژی گفتم مامانی تو ام بیا بریم ولی گفت نمی تونه بیاد. الکی میگفت... میدونم. من گفتم مامانی من تورو میخوام اونا رو نمیخوام   ولی گفت برام سوغاتی  بیار  حالا من می روم تا ببینم آیا چه چیزی مممکن است پیدا کنم که به حضور ایشان تقدیم کنم  گویا.. بی خیال الان وقت ندارم. ولی بدون مامان مژی اصلا صفا نداره  امان از این مهمونایی که خودشون خوشونو دعوت میکنن  کاش خوره به آنها می افتاد آنها را که میبینم اوغم می نشیند. ایشششششش