من این روزها دیگر حسابی زده ام به سیم آخر یک جور فکرهایی میکنم که قبلا اگر این فکرها از سرم میگذشت وحشت میکردم ولی حالا برایم عادی شده است. نمیدانم عاقبتم چه خواهد شد. شاید دارالمجانین٬ بیمارستان یا چوبه دار. گویا زندگی قسمت من نبوده و اشتباها بدنیا آمده ام. حالا شعری را میخوانم که خیلی به احوالم میخورد:

ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی                 من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

نکته۱: تولد آقای بلاگ اسکای مبارک باشه ولی بهتره عوض اینکه هی برای خودش جشن بگیره و کیک بخره بخوره یه کم سرویس دهیشو خوب کنه که یهو یکی نیاد صاف وسط وبلاگ آدم چیز بنویسه.

ایستراتژی۱: من نمیدانه این فمینیست چه توخم مورگ لگی بوده که اینه تو دهن خواهران محترمه و محجبه شکونده. الهی من بمیره این روزه نبینه که برای من سین شین در بیاره که حتی از پیتزا هم بدتره و اگر اونه بگی میره جهنم. ای فمینیست ای بی ناموس ای بی گیرت هر کس خودش را فروخت این دیگه حگ و حگوگی نداره. و این بود ایستراتژی کی از همه چیز موهومه. خداوند این ایست ها را نابود کنه چون بی راه راست هدایت نمیشه این شاا...