نههههههههههه

من می ترسم. از قیافه هایی که یکباره پیر شده اند. از اینکه ناگهان چشم باز کنم و ببینم هیچ چیز نمانده. از اینکه نمی شود کاری کرد. از حقایقی تلخ که باید با آنها روبرو شد. چقدر چقدر چقدر درد و مصیبت که در انتظار است. می ترسم از اینکه حتی٬ نمی توان فرار کرد. از این پرسش هراس آور که سرانجام چه بود؟ چه شد؟ از این مرگ تدریجی٬ از همین زندگی که یک لحظه بیشتر نیست اما تمام آن هم فقط عادت به گول زدن خود داریم و دیگران را هم بهتر. یک چیز مرا شکنجه می کند: من نمی خواهم باز زندگی را تجربه کنم در جسمی دیگر٬ جایی دیگر٬ وقتی دیگر.