افسوس که نیست همراهی، تنها آمدیم، ماندیم و رفتیم. همه از هم دور مثل تک درختان کویر، سرابها دیدیم و در پی اش ندویدیم. بهر چیز چنگ انداختیم ولی آن هم جزئی بود از کویر. روزها تنها در حسرت میوه چیدن گذشت و پس از سالها میوه های داغ را از خود رهاندیم تا بر خاک بیافتند. از حسرت چیدن میوه هایمان  گذشتیم. در خود بی نیازی پروراندیم. بی نیازی و اندوهی تلخ از بودن. بودن درختی تنها در کویر، بی امید، بی سرانجام و بی هدف. در این شنهای تفتیده جز تک درختان تنها نمی روید. ریشه هایمان، شاخه هایمان و برگها همگی پژمرده و زرد است. و در پی نیست جز هیزمی برای آتشی به داغی  تمام روزهایی که به پوچی به زیر آفتاب سوزان بودیم . ما جز برای سوختن نبودیم.