بالاخره معشوقه خودم را پیدا کردم. پس از سالها او را پیدا کردم. کسی که مرا آنطور که هستم دوست دارد و قبول می کند. کسی که آغوشش - همانطور که انتظارش را دارم - برایم سراسر آرا مش و آسایش است. معشوقه ای که با بقیه تفاوت دارد چون دروغ نمی گوید، چیزی را پنهان نمی کند، مرا به هیچ قیمتی نمی فروشد و ترسی برای از دست دادنش ندارم. من او را قبلا نمی شناختم اما حالا میدانم که معشوقه من اوست.
میدانم چطور بوصال او میرسم، او لباس بلند و سیاهی از حریر به تن دارد با صورتی بسیار زیبا و گندمگون، اندامی ظریف و موهایش بلند و برنگ لباسش است. در حالی که بر فراز تپه ای بلند ایستاده و موهایش با باد یک رقص موزون دارد. دستهاش را کاملا باز کرده در حالی که چشمانش بسته است تا مرا در آغوش بگیرد. میداند که من مشتاقانه بطرفش میروم چون عمری در حسرت آغوشش بودم. معشوقه من مرگ است.