من بر خلاف میل خودم از سفر برگشتم. در این سفر یاد گرفتم که می توانم روی پای خودم بایستم. فهمیدم که آنچه اراده کنم را می توانم انجام بدهم. اما یک چیز هولناک٬ یک چیز وحشتناک: من فهمیدم که تنها برای خودم زندگی نمی کنم. و مهمتر از همه، فهمیدم که عاجز و ناتوان هستم در برابر صورت پر غم و غصه او و تنها به همین خاطر بود که تاب نیاوردم و برگشتم:
برای رفتن همیشه وقت هست اما برای ماندن و دوست داشتن نه.

**************

هفت سال، نه، هشت سال تمام بود که هر چه تقلا می کردم هرچه التماس می کردم به این در و آن در میزدم آنرا بمن نمیدادند. اما دیروز بدون اینکه خواسته باشم آنرا برایم آوردند . چیزی که آنقدر آرزویش را داشتم و برایم یک رویا شده بود - فکر میکردم هروقت بدستم بیاید چه کارها که نمی کنم. اما حالا گوشه اتاق افتاده. وقتی که به آن نگاه می کنم، در میان خطوط درهم و برهم آن تنها این عبارت خوانده می شود:
سه قطره خون.