ای  کاش  که  جای    آرمیدن   بودی
یا   این  ره    دور   را   رسیدن  بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون   سبزه   امید   بردمیدن  بودی


عجیب گم شده ام با آنکه هنوز سر جای قبلی خود هستم، همان اتاق همیشگی اما بتازگی گم شده ام. هر کس راهی نشانم میدهد اما افسوس که پیمودن آنها غوطه ور شدن در یک فراموشی است برای از یاد بردن پوچی. حتی راه هایی که خودم پیدا می کنم هم همینطور هستند.

اینها چه فایده دارند؟ چیزی هست که از همه بما نزدیکتر است ولی آنرا خیلی دور می پنداریم. فکر می کنم که تنها راه راستین برای من آن است و برای شما -که در دریای فراموشی دست وپا میزنید- ساحل. و حکیم چقدر این درد را زجرناک -همانطور که هست- توصیف کرده و  بدرستی می فرماید :

... وابسته یک دمیم و آن هم هیچ است!