از اتاق کوچک و محقرم رفتم. رفتم بجایی خیلی بزرگتر. ولی بهمان اندازه تنها تر، مثل کسی شده ام که در تابوت گذاشته و زنده بگور کرده باشند. می ترسم این تنهایی مرا دیوانه کند. وقتی که به موفقیت های گذشته ام فکر میکنم می بینم که هیچ چیز عوض نشده. بمن ثابت شده که اگر تا کوه قاف هم بروم باز هم این زجر دست از سرم بر نمیدارد. چرا؟ چرایش را نمیدانم فقط میدانم که تنهایی، این زهر همیشه با من بوده و خواهد بود. یک دم زندگی، قافله عمر، عکس معشوقه ام، افکارم، همه همین حس را در من بیدار می کنند: مثل کسی که در تابوت گذاشته و زنده بگور کرده باشند.