دیگر دستم به نوشتن نمی رود مثل اینکه از اول نوشتن یاد نگرفته باشم. حتی فکر هم نمی توانم بکنم. همه اش در یک حالت مثل کسی که به کما رفته باشد بی حرکت و بی حس مانده ام. مثل اینکه سرتاسر عمرم همینطور بوده ام. فقط مثل چیزی که بازی در آورد خودم را فریب میدهم که دارم می نویسم، فکر می کنم. اصلا اینها به چه درد میخورد چون هر وقت یاد خودم می افتم، یک حس غریب بمن دست میدهد گویا زندگی روی زمین برای من نبوده و اشتباها از اینجا سر در آورده ام.
شکوفه های بهاری، عطر گلها و باران دیگر تاثیری در من ندارد. آیا من چند وقت است که مرده ام؟ حتی دیگر دوستان و آشناها و خانواده را هم فراموش کرده ام. باز هم دلم میخواهد بروم سفر. نمیدانم کجا فقط میدانم که باید بروم برای همیشه گم گور شوم.