وقتی به دفتر خاطراتم نگاه می کردم حیف ام می آمد. چند سال در آن نوشته بودم. لحظه های خوب، بد و مسخره. ولی بالاخره تصمیمم را گرفتم. رفتم الکل آوردم. نوشته ها در هم می آمیخت و رنگ می باخت. کبریت زدم، همه اش سوخت. از آن به بعد هیچوقت دلم برایش تنگ نشد، دیگر نمیخواستم خاطراتم را بنویسم. خیلی فکر کرده بودم و بالاخره آنرا سوزاندم. شاید روزی یا شبی اینجا را هم سوزاندم.