همیشه باید چیزهای بهتر را در رویاهایمان داشته باشیم. خارج از رویا همه آنها تبدیل به حسرت می شود. و آنچه که آدم را به اینجا می کشاند زندگیست. یک زندگی همراه با وحشت و ترس برای از دست دادن چیزهایی که داریم.
خیلی وقت بود که به اینجا سر نزده بودم. از روی فراموشی است. یک فراموشی که دارد در وجودم ریشه می دواند و همه آنرا پر میکند. یک فراموشی که می خواهد همه چیز و همه کس را ببلعد. این حتی بدتر از مرگ است چون هنوز نسبت به اطرافیانم احساس مسئولیت میکنم و آنها هم همینطور. لازم است تولد یک دوست قدیمی را به او تبریک بگویم. زمان زیادی ندارم باید خیلی کارها بکنم ولی چیزی که غریب است اینکه همه آنها را فراموش کرده ام. هرچه فکر و تقلا میکنم هیچ چیزی یادم نمی آید حتی اینکه چه کسی هستم و چه کارهایی باید بکنم.