نظریه پردازی

یک قدم تا سحر مانده حواسم را کاملا جمع کرده و آماده می شوم تا آنرا به دوردست ها پرتاب کنم و راحت بخوابم. سوسکها توی سینک هستند. بوی تند اسید اوریک که در صندلی تفکر فرنگی چند روزی مانده مشام را نوازش میدهد و رنگش درست شبیه دندانهای من است. دیوارهای دود زده که یک گوششان در است و یکی پنجره ای که چند سال خاک خورده و تمیز نشده. نفسم به شماره می افتد. یک دو ده بیست چند ته سیگار توی زیر سیگاریست؟ مهم نیست. توی رخت خواب سردم میخزم و نگاهم بسمت قفسه کتابها می گردد. یکی از آنها عنوانش این است: آری زندگی زیباست!