X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1384
عید تخمی!

سابق بر این از آمدن عید کلی کیف میکردم و مهمترین دلیلش هم دو سه هفته تعطیلی بود. یک دلیل دیگرش هم این بود که همگی دور هم جمع میشدیم و البته عیدی هم فراموش نشود. حالا دیگر نه از تعطیلی خبری است (چون همیشه تعطیلم) و نه از دور هم جمع شدن چون هرکدام یک گوشه هستند و خبری از مهمانی های دوره ای نیست که تا بعد از سیزده هم تمام نمی شد. و نه از عیدی...
از شما چه پنهان که مدتهاست از بابا نویدم بی خبرم و مامان مژی جان - که تازه پیدایش کرده ام - هم میخواهد به مسافرت برود.

شهر شلوغ می شود٬ مسافرهای احمق هجوم میاورند و در پارکها چادر میزنند گویا اگر این کار را نکنند زندگی نمیگذرد. مغازه دارها اجناس کپک زده را چهارلا به مشتریان می اندازند و همیشه یک لبخند شیطانی هم گوشه لبشان خشکیده. همگی بیخود و بیجهت به خیابانها هجوم می آورند و مثل احمق ها دور خودشان می چرخند. وقتی که توپ در می کنند رو بهم کرده و جمله چاپی و مضحک عیدتان مبارک را بهم میگویند.


 
پنج‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1384

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

آآآآآآآآآآآآآآآآآی

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی

دیوووووووووونه شدم

بخدا

به پیر به پیغمبر

دیوونه شدم

تروخدا

دیگه بسه

بسه

توروخدا

دیگه نمیتونم

دیگه ننننننننننننمییییییییییی توننننننننمممممممممممم

بسه


 
پنج‌شنبه 25 اسفند‌ماه سال 1384

سابق بر این فکر میکردم که اگر او بیاید من دیگر کسی نباشم که بودم. اما او آمد و اوضاع بدتر شد! چون ترس رفتنش بسیار سخت بود. حالا میبینم که هرکس به فراخور فکرش زندگی میکند٬ هرچه این دایره تنگ تر باشد زندگی آسان تر است. هنوز کارهای زیادی باید انجام دهم. اما نمیدانم که از عمرم چقدر مانده. من سابق بر این به حماقت و فکر پست آنها - همین رجاله ها - حسرت میخوردم حالا میخواهم بگویم که کاش یکی از همان احمقها و خوشبخت ها بودم. به یکی از آنها گفتم زندگی تو فقط وراجی کردن و خوردن و جماع کردن است٬ گفت مگر زندگی چیزی غیر از این است؟ آیا او راست نمی گفت؟ ولی چه می شود کرد وقتی که سرنوشت از من پرزورتر است؟

 


 
سه‌شنبه 23 اسفند‌ماه سال 1384

چهار شنبه سوری امسال اصلا مثل سالهای پیش نبود... قبلنا من خودم همه کاره بودم...آتیش بیار معرکه و چوبکش!  ولی امسال اصلا حسش نبود... فقط تنهایی رفتم برا خودم یه آتیش کوچیک قد یه کف دست درست کردم و نشستم کنارش... یه مدتی بهش نگاه کردم انگار از روی ناچاری میسوخت... خلاصه بعد از یه مدتی که نگاه کردم اومدم خاموشش کنم اما دلم نیومد دلم خیلی گرفته بود امشب مهتابی بود ولی من کنار آتیش تنها بودم...

یادمه یه بار وقتی کوچیک بودم - ده دوازده سالم بیشتر نبود - رفتم از یه نجاری چوب بگیرم٬ یه پیرمرد از اون کله پشمکیا اونجا بود گفت چوب برا چی میخوای؟ گفتم برای چهارشنبه سوری! گفت آفرین به تو گل پسر که میخوای این سنت قدیمی رو زنده نگه داری! برو هرچقدر چوب میخوای بردار! هرکدومم بزرگ بود بیا تا برات با اره برقی ببرم! منم بدو رفتم دوستمو خبر کردم و مشغول شدیم ۶ تا گونی شد که از خودمون بزرگتر بودن با چهارتا کارتن بزرگ پر از چوب. بعد که کشون کشون همه رو آوردیم و چیدیم بقدری بود که دیگه جای راه رفتن نمونده بود! اما یه دفه بابای دوستم از خونشون در اومد و شروع کرد به کتک زدن دوستم. آخرشم چندتا سطل آب آورد خالی کرد روی چوبها. من مثل بچه یتیمها کنار دیوار ایستاده بودم و با بغض نگاهش میکردم... ولی چوبها به اندازه ای بود که به این راحتی ها خیس نمی شد... آخر شب آتیش رو روشن کردیم. از قضا من وقت پریدن افتادم توی یکی از آتیشا ولی زود در اومدم و چیزیم نشد! اون یکی‌ همسایه یه دختر خوشگل داشت که از ما بزرگتر بود. اونم اومده بود ولی خوب اون موقعها ما بچه بودیم... تا من افتادم تو آتیش اون یه جیغی کشید که من از ترس جیغش از توی آتیش جستم هوا :))
آخر شب ذغالها و خاکسترها رو جمع کردیم کلی ذغال و خاکستر بود... بعد اونها رو بردیم گذاشتیم تا بیان ببرن ولی از نادونیمون همه رو چیده بودیم کنار لوله گاز و درست هم خاموش نشده بودن! فردا صبح که بیدار شدم نزدیک بود یه فصل کتک هم من بخورم چون نصفه شب دوباره زغالها آتیش گرفته بودن!

 


 
دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1384

هوا تاریک میشد٬ چراغ دود می زد٬ ولی لرزه مکیف و ترسناکی که در خود حس کرده بودم هنوز اثرش باقی بود

ااااووووووووووووووممممممممممممممم

:دییییییییییییییییییییییییی

غوووووووووووووووووووووووووووووووووووم

 


 
شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1384

 

من با چشمهای خودم دیدم:
آنجا زیر آن درخت کاج سه قطره خون تازه روی زمین چکیده بود.
مال مرغ حق است٬ مرغ حق سه دانه گندم از مال صغیر را خورد حالا تا عمر دارد هرشب باید آنقدر ناله بکشد تا سه قطره خون از بیخ گلویش بچکد.
شاید هم مال گربه باشد که قناری همسایه را گرفت و آنرا با تیر زدند.

 *‌*‌*

 این دیوانه است!

 


   1       2       3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 198861


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast