X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1385
اصلا میدانید٬ موضوع این است که من لایق ایشان نیستم فقط قسمت این بود که این درد مثل خوره به جانم می افتاد. بله همه چیز در زندگی بسته به بخت و پیشانی است. طوطی ام را برای مهتاب خانم ببرید.

 
پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1385

حس وطن پرستی، عشق، همنوع دوستی، صداقت، علم دوستی، پاکی، حتی گرسنگی و تشنگی وقتی که در یک بستر سرد و نمناک افتاده ای و با مرگ دست و پنجه نرم می کنی چقدر مضحک و بچگانه است.
از دیدنش خوشحال نمی شوم، از ندیدنش هم ناراحت. از او متنفر نیستم. دایه ام سابقا برایم از معجزات انبیاء حرف میزد میخواست به این وسیله بمن تسلی بدهد اما من به حماقت و فکر پستش حسرت میخوردم. یک روز به او پول داده بودند تا پستانهای سیاه و ورچروکیده اش را مثل دولچه توی لپم فرو کند. حالا که آنها را می بینم عق ام می نشیند. امان از وقتی که کسی از آن تازه بدوران رسیده های .. تغاری باشد و بخواهد خودش را فهمیده و باشعور تلقی بکند. چون از دور خوب است اما از نزدیک بوی لجن، بوی تعفن میدهد.

 


 
چهارشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1385

عروسکم هنوز به همان حال آنجا ایستاده و به دیوار تکیه کرده. با گردن کج٬ چشمهای درشت٬ موی بور و دماغ قلمی خیره به من نگاه می کند. لبخند از لبش محو نمی شود. نه قهر می کند نه ناز. نه خرج دارد و نه ناخوش می شود. از همه مهمتر اینکه حرف نمیزند و اظهار عقیده نمی کند.

 

 

 


 
یکشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1385
خوب بالاخره بعد از مدتها باز وبلاگم آهنگ داره :)

 
شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1385
گویا امشب همه چیز سنگین شده، تاریکی غلیظ تر، هوا سنگین تر و وهم هایم عمیق تر شده است. دلم میخواهد که راه بیافتم و بروم حتی اگر شده در خیال و افکار افسون آمیزم این کار را بکنم، فقط بروم. مثل مسافر یک راه بی پایان در شبی که هیچ وقت صبح نمی شود و راهی که پایانی ندارد. مثل یک آدم خوابگرد. دلم میخواهد همه جا تاریک باشد مثل وقتی که آدم نصف شب در بیابان راه می رود. بایستی بطریقی این حس را برای خودم جاودانه کنم. چون این دنیا پر از نکبت و بدبختی است.
سابق بر این که به آسمان که نگاه می کردم محو تماشای ستاره ها می شدم. ستاره ها و اجرام دیگر آسمان همیشه یک حس پر از عظمت در من ایجاد میکرد. میخواستم برایم ممکن می شد موجودی می شدم که بتوانم به هرجا که میخواستم بروم تا به تک تک آنها سرک بکشم. این نقطه هایی که اینجا با روشنی ناخوشی می درخشند هرکدام چقدر رازها و حرفهای نگفته، چهره نا شناخته داشتند. بعد بحال رجاله هایی که خود را لایق داشتن القابی مثل دانشمند می دانستند افسوس می خوردم.
بعضی شبها در خواب یک نفر را می بینم که مشغول راه رفتن در بیابان است من هم بفاصله اندکی از عقب میروم اما هرگز نمی توانم صورتش را ببینم نه او بر میگردد نه می توانم او را صدا بزنم. همه اش همین مجلس و همین تصویر است.من هم نه از رفتن خسته می شوم نه می توانم بایستم. مثل یک آدم خوابگرد یا کسی که وجود ندارد. بعد یکدفعه بدون اینکه بفهمم او محو می شود. ناگهان بخودم می آیم می بینم که در وسط یک بیابان بی انتها تنها هستم، یک حس پر از وحشت و کیف.

 
دوشنبه 15 خرداد‌ماه سال 1385
دلم خیلی بد هوای اون قدیما رو کرده. اون روزهایی که تازه به نت وصل می شدم. کسی نمیتونه بفهمه من چی میگم. غروب تازه از خواب پا میشدم با چه ذوق و شوقی منتظر میشدم تا ساعت بشه ۱۲ شب تا بتونم وصل بشم و چت کنم. اون روزها کامپیوترم بالای رخت خوابم بود رو زمین. دراز میکشیدم تا صبح چت می کردم. هی یادش بخیر. اگه چند شبانه روز پشت سر هم پای کامپیوتر بودم نه کم میاوردم و نه خسته می شدم اما دیگه کو اون روزها؟ حالا  اون مانیتور از بس روشن بوده دیگه نور نداره... چشمهای منم از بس بهش خیره شد دیگه سو نداره. کاش میشد یه بار دیگه جوون بشم... سالم باشم و اونوقت دیگه میدونستم چکار کنم.

   1       2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199305


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast