X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1385

حاج آقا مسالتُن:
دیروز که به یکی از نقاط بالای شهر رفته بودم یه چیز جدید دیدم. یکی گفت: ببخشید... من اول میخواستم محل نذارم اما یه نیم نگاه کردم دیدم یه آقای متشخص بود با لباسای مرتب و تر و تمیز  تریپ کاملا مهندسی٬ ریش پروفسوری٬ از این کیفها که قبلا مهندسا دستشون بود ولی حالا همه و... برای همین برگشتم و گفتم بله؟؟ اون گفت: ببخشید یه کمکی به من بکنید میخوام برم تهران پول ندارم! من که کمکی نکردم ولی نمیدونم بالاخره اون یارو گدای مهندس بود یا مهندس گدا؟

جواب: لاکن چون ایشان ابن سبیل بوده اند و بالاحتیاط الواجب سائل و شما کمک نکرده اید لاکن تفاوت ندارد. و یحتمل رشته ایشان مهندسی گدایی بودَه که فی الحال تکلیفی بر شما نیست...

یه جواب دیگه: اولا من اینِه بگم چه اگه آدآم خواهر و مادر داشته باشه این هِش وقت سوال نَمیکنه. دووما اون اگر بیجای فیزیکِ شیمیِ زیستِ شیناسی تحصیلات حوزوی داشت این هش وخت گیدایی نَمیکرد. میثل اونجا کی بارون اومده سَگفش خراب شوده گفتید تگصیر منه!

 


 
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1385

 

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down...


 
شنبه 1 مهر‌ماه سال 1385


شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره

واسه هر کسی که میگم قصشو آتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود  چشم تو یه دنیا تردید

آخرین لحظه نگاهت  غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفتو جون داد

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن

پابپام عکسای نازت تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی ؟! تو   چرا   از  اینجا   رفتی ؟!

تو که مثل قصه هایی

گِله ام از چه چیزی باشه ؟! نه بدی   نه بی وفایی

شب تلخ رفتن تو  گلدونامون اشکی بودن

قحطی سفیدیا بود  همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که رفتی  گفتی دیگه چاره ای نیست

دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسا  دلمو دلداری دادن

اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت

من تا می خواستم ببارم  هر کسی که میدید نمی ذاشت

سرنوشت ما یه میدون  زندگی اما یه بازی

پیش اسم ما نوشته  حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی

یکی می گفت که غریبی یکی می گفت بی وفایی

 شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن

آشناها واسه زخم وا شدم مرحم آوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد

قلب آرزوهام انگار واسه همیشه وایستاد

شب رفتن تو غربت  جای اونجا اینجا پیچید

دل تو بدون منظور  رفت و خوشبختیمو دزدید

شب رفتن تو دیدم  یکی از قناریا مرد

فرداش اما دست قسمت اونیکیم با خودش برد

شب رفتنت پا شیدم  همه اشکامو تو کوچه

قولتو آروم گذاشتم  پیش قرآن لب طاقچه

 شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر

روی شیشه مون نوشتم

 مشینم به پات مسافر

-------------------------------------------------------------------------------

 

... اگه گفتین امروز چه روزیه؟  روز اول از یه پاییز دیگه...

 استاد،
 پاییزی دیگر از راه رسید. گوئی که در هر پاییز، نغمه های طلائی شما پاینده است.

 


 
چهارشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1385

از وقتی که این قرصهای لعنتی را میخورم خیلی راحت تر شده ام. دیگران می گویند چقدر بی آزار و مهربانتر شده ام اما برایم مهم نیست چون نسبت به همه چیز بی تفاوت شده ام. مثل کسی که هیچ حسی ندارد. حتی گاهی با زیرشلواری به کوچه سر میزنم و به خیابان هم با دمپایی میروم.
نسبت به اینجا هم بی تفاوت شده ام -برای همین کمتر چیز می نویسم- و حتی نسبت به دوستان سابق، به همه چیز. سر سفره با بقیه غذا میخورم مهمان که داشته باشیم اگر غریبه نباشند با آنها می نشینم. گاهی که ویرم میگیرد چند قرص با هم میخورم تایک حالت مخصوص در من پیدا شود و بعد از آن باز هم هیچ. مثل کسی که هیچ حسی ندارد.
حکیم باشی -همین حکیم باشی رجاله ها و لکاته ها- می گوید خوب است و قرصها را ادامه بدهم. درست است که  او حکیم باشی رجاله هاست اما با هم دردهای مشترکی داشتیم. بیشتر سعی میکند که حواس مرا پرت بکند و میخواهد به من حالی کند کسی که رجاله و لکاته نوشته خودش یک رجاله آنهم از نوع شدیدش بوده. اما من به این موضوع شک دارم. چیزهای دیگری هم می گوید مثلا گفت آنها که خود را نهیلیست میدانند در واقع نهیلیست نیستند اما من ترجیح میدهم فکر نکنم و خودم را آزار بدهم. الان هم میتوانم اینکار را بکنم ولی به این مساله هم بی تفاوت هستم، یعنی اصلا مشکل من این چیزها نیست، اما به آنها فکر نمی کنم مثل کسی که هیچ حسی ندارد.
گرچه، معتقدم حالتی که الان دارم بیشتر مربوط به شرایط فعلی ام است - چون نگرانی و دل مشغولیتی ندارم تا به آن فکر کنم و باز زخمهای روحم سر باز کنند- اگر اوضاع خراب شود از آن قرصهای لعنتی هم کاری ساخته نیست.
فعلا خودم را سرگرم کار بیهوده ای کرده ام چیزهای چوبی میسازم مثل قلمدان، صندوقچه و چیزهایی از این دست. از صبح تا شب چوب میبرم، می سایم، میخ می کوبم، می چسبانم. خودم را بی دلیل بین چوبها گم و گور کرده ام. همه اش کارم همین شده است، مثل کسی که هیچ حسی ندارد.


 
دوشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1385

هم پیاله ی ما باش
هم پیاله ی ما باش
ما که رفته بر بادیم
زیر گنبد این چرخ
از تعلق آزادیم
هم پیاله ی ما باش
هم پیاله ی ما باش
بی نیاز و تنها باش
تشنه باش و دریا باش
بی نیاز و تنها باش
تشنه باش و دریا باش
فارق از من و ما باش
هم پیاله ی ما باش
هم پیاله ی ما باش
هم پیاله ی ما باش
در مرام ما رندان حرص مال دنیا نیست
گوش ما بدهکار قیل و قال دنیا نیست
بر بساط این دنیا پشت پا بزن چون ما
تشنه باش و دریا باش
هم پیاله ی ما باش
بزن بزن به سنگ می آیینه های کور و کر
بمان به نام عاشقی رفیق خانه وسفر
رفیق هم پیاله باش
که می نبوده بی اثر
هم پیاله ی ما باش
هم پیاله ی ما باش
ما که رفته بر بادیم
زیر گنبد این چرخ
از تعلق آزادیم
هم پیاله ی ما باش
هم پیاله ی ما باش
بی نیاز و تنها باش
تشنه باش و دریا باش
بی نیاز و تنها باش
تشنه باش و دریا باش
فارق از من و ما باش
هم پیاله ی ما باش
هم پیاله ی ما باش
هم پیاله ی ما باش
در مرام ما رندان حرص مال دنیا نیست
گوش ما بدهکار قیل و قال دنیا نیست
بر بساط این دنیا پشت پا بزن چون ما
تشنه باش و دریا باش
هم پیاله ی ما باش
بزن بزن به سنگ می آیینه های کور و کر
بمان به نام عاشقی رفیق خانه وسفر
رفیق هم پیاله باش
که می نبوده بی اثر
هم پیاله ی ما باش
هم پیاله ی ما باش
ما که رفته بر بادیم
زیر گنبد این چرخ
از تعلق آزادیم
هم پیاله ی ما باش
هم پیاله ی ما باش

 


 
دوشنبه 30 مرداد‌ماه سال 1385

چه روز گندی! چه روز مزخزفی٬ که بدترین اتفاق زندگی در آن افتاد. حالا دیگر چه فرقی میکند؟

آورد به  اضطرابم  اول  بوجود       جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود     زین آمدن و بودن و رفتن مقصود

و برفرض محال اگر همه چیز مهیا می شد:

دنیا  بمراد  رانده  گیر٬  آخر  چه؟        وین نامه عمر خوانده گیر آخرچه؟
گیرم که بکام دل بماندی صد سال      صد سال دگر بمانده گیر آخرچه؟

و در پایان:

از تن چو برفت جان پاک من و تو     خشتی دو نهند بر مغاک من و تو
وآنگه  ز برای  خشت  گور  دگران    در  کالبدی  کشند خاک من  و  تو

پس:

گر آمدنم  بمن  بدی   نامدی        ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی؟
به زان نبدی کاندراین دیر خراب     نه  آمدمی نه شدمی  نه  بدمی؟

 

 

«نه نه، هرگز من دنبال این کار نخواهم رفت، باید بکلی چشم پوشید. برای دیگران خوشی میآورد در صورتی که برای من پر از درد و زجر است. هرگز، هرگز...» داود زیر لب با خودش می گفت و عصای کوتاه زرد رنگی که در دست داشت به زمین میزد و به دشواری راه میرفت مانند اینکه تعادل خودش را بزحمت نگه میداشت. صورت بزرگ او روی قفسه سینه برآمده اش میان شانه های لاغر او فرو رفته بود، از جلو یک حالت خشک، سخت و زننده داشت؛ لبهای نازک بهم کشیده، ابروهای کمانی باریک، مژه های پائین افتاده، رنگ زرد، گونه های برجسته استخوانی. ولی از دور که به او نگاه می کردند نیم تنه چوچونچه او با پشت بالا آمده، دستهای دراز بی تناسب، کلاه گشادی که روی سرش فرو کرده بود، بخصوص حالت جدی که به خودش گرفته بود و عصایش را بسختی بزمین میزد بیشتر او را مضحک کرده بود.

او از سر پیچ خیابان پهلوی انداخته بود در خیابان بیرون شهر و بسوی دروازه دولت میرفت. نزدیک غروب بود، هوا کمی گرم بود. دست چپ جلوی روشنائی محو این پایان غروب، دیوارهای کاه گلی و جرزهای آجری در خاموشی سر بسوی آسمان کشیده بودند.

دست راست خندق را که تازه پر کرده بودند در کنار آن فاصله بفاصله خانه های نیمه کاره آجری دیده می شد. اینجا نسبتا خلوت و گاهی اتومبیل یا درشکه ای میگذشت که با وجود آب پاشی کمی گرد و غبار به هوا بلند می کرد. دو طرف خیابان کنار جوی آب درختهای تازه و نوچه کاشته بودند.

او فکر میکرد میدید از بچگی خودش تا کنون همیشه اسباب تمسخر یا ترحم دیگران بوده. یادش افتاد اولین بار که معلم سر درس تاریخ گفت که اهالی " اسپارت" بچه های هیولا یا ناقص را می کشتند همه شاگردان برگشتند و به او نگاه کردند، و حالت غریبی به او دست دست داد. اما حالا او آرزو می کرد که این قانون در همه جای دنیا اجرا می شد و یا اقلا مثل اغلب جاها قدغن میکردند تا اشخاص ناقص و معیوب از زناشوئی خودداری بکنند، چون او میدانست که همه اینها تقصیر پدرش است.

صورت رنگ پریده، گونه های استخوانی، پای چشمهای گود و کبود، دهان نیمه باز و حالت مرگ پدرش را همانطوری که دیده بود از جلوی چشمش گذشت. پدر کوفت کشیده پیر که زن جوان گرفته بود و همه بچه های او کور و افلیج بدنیا آمده بودند. یکی از برادرهایش که زنده مانده او هم لال و احمق بود تا اینکه دو سال پیش مرد. با خودش می گفت: «شاید آنها خوشبخت بوده اند!»

ولی او زنده مانده بود، از خودش و از دیگران بیزار و همه از او گریزان بودند. اما او تا اندازه ای عادت کرده بود که همیشه یک زندگانی جداگانه بکند. از بچگی در مدرسه از ورزش، شوخی، دویدن، توپ بازی، جفتک چهارکش، گرگم به هوا و همه چیزهایی که اسباب خوشبختی همسالهای او را فراهم میاورد بی بهره مانده بود. در هنگام بازی کز میکرد، گوشه حیات مدرسه کتاب را میگرفت جلو صورتش و از پشت آن دزدکی بچه ها را تماشا می کرد ولی یکوقت هم جدا" کار میکرد و میخواست اقلا از راه تحصیل بر دیگران برتری پیدا بکند، روز و شب کار میکرد آنهم برای اینکه از روی حل مساله ریاضی و تکلیفهای او رونویسی بکنند. اما خودش میدانست که دوستی آنها ساختگی و برای استفاده بوده در صورتی که میدید حسن خان که زیبا، خوش اندام و لباسهای خوب می پوشید بیشتر شاگردها کوشش میکردند با او دوست بشوند. تنها دو سه نفر از معلم ها نسبت به او ملاحظه و توجه ظاهر می ساختند آنهم نه از برای کار او بود بلکه بیشتر از راه ترحم بود، چنانکه بعد هم با همه جان کندن ها و سختی ها نتوانست کارش را به انجام برساند.

اکنون تهی دست مانده بود، همه از او گریزان بودند رفقا عرشان می آمد با او راه بروند، زنها به او میگفتند:«قوزی را ببین!» این بیشتر او را از جا در می کرد. چند سال پیش دو بار خواستگاری کرده بود هر دو دفعه زنها او را مسخره کرده بودند. اتفاقا یکی از آنها زیبنده در همین نزدیکی  در فیشرآباد منزل داشت، چندین بار یکدیگر را دیده بودند با او حرف هم زده بود. عصرها که از مدرسه برمیگشت میآمد اینجا تا او را ببیند. فقط بیادش میامد که کنار لب او یک خال داشت. بعد هم که خاله اش را به خاستگاری او فرستاد همان دختر او را مسخره مسخره کرده و گفته بود: «مگر آدم قحط است که من زن قوزی بشوم؟» هرچه پدر و مادرش او را زده بودند قبول نکرده بود میگفته: «مگر آدم قحط است؟» اما داود هنوز او را دوست میداشت و این بهترین یادبود دوره جوانی او بشمار میآمد. حالا هم دانسته یا ندانسته بیشتر گذارش به اینجا می افتاد و یادگارهای گذشته دوباره پیش چشم او تازه می شد.

او از همه چیز سرخورده بود، بیشتر تنها به گردش میرفت و از جمعیت دوری میجست، چون هر کسی میخندید یا با رفیقش آهسته گفتگو مینمود گمان میکرد راجع به اوست، دارند او را دست میاندازند. با چشمهای میشی رک زده و حالت سختی که داشت گردن خود را با نصف تنه اش بدشواری برمیگردانید، زیر چشمی نگاه تحقیرآمیز میکرد و رد میشد. در راه همه حواس او متوجه دیگران بود همه عضلات صورت او کشیده میشد میخواست عقیده دیگران را درباره خودش بداند.

از کنار جوی آهسته میگذشت و گاهی با ته عصایش روی آب را میشکافت، افکار او شوریده و پریشان بود. دید سگ سفیدی با موهای بلند از صدای عصای او که به سنگ خورد سرش را بلند کردو به او نگاه کرد مثل چیزی که ناخوش یا در شرف مرگ بود، نتوانست از جایش تکان بخورد و دوباره سرش افتاد به زمین. او به زحمت خم شد و و در روشنایی مهتاب نگاه انها بهم تلاقی کرد یک فکرهای غریبی برایش پیدا شد، حس کرد که این نخستین نگاه ساده و راست بود که او دیده، که هردو آنها بدبخت و مانند یک چیز نخاله ، وازده و بیخود از جامعه آدمها رانده شده بودند. میخواست پهلوی این سگ که بدبختی های خودش را به بیرون شهر کشانیده و از چشم مردم پنهان کرده بود بنشیند و او را در آغوش بکشد، سر او را به سینه پیش آمده خودش بفشارد. اما این فکر برایش امد که اگر کسی از اینجا بگذرد و ببیند بیشتر او را ریشخند خواهند کرد.

تنگ غروب بود که از دم دروازه یوسف آباد رد شد، به دایره پرتو افشان ماه که در آرامش این اول شب غمناک و دلچسب از کرانه آسمان تالا آمده بود نگاه کرد، خانه های نیمه کاره، توده آجرهائی که روی هم ریخته بودند، دورنمای خواب آلود شهر، درختها، شیروانی خانه ها،کوه کبود رنگ را تماشا کرد. از جلو چشم او پرده های درهم و خاکستری میگذشت.

از دور و نزدیک کسی دیده نمیشد، صدای دور و خفه آواز ابوعطا از آنطرف خندق میآمد. سر خود را بدشواری بلند کرد، او خسته بود با غم و اندوه سرشار و چشمهای سوزان مثل این بود که سر او به تنش سنگینی میکرد. داود عصای خودش را گذاشت بکنار جوی و از روی آن گذشت بدون اراده رفت روی سنگها، کنار جوی نشست، ناگهان ملتفت شد دید یک زن چادری در نزدیکی او کنار جوی نشسته تپش قلب او تند شد. ان زن بدون مقدمه رویش را برگردانید و با لبخند گفت:- هوشنگ! تا حالا کجا بودی؟

داود از لحن ساده این زن تعجب کرد که چطور او را دیده و رم نکرده؟ مثل این بود که دنیا را به او داده باشند. از پرسش او پیدا بود که میخواست با او صحبت بکند، اما اینوقت شب در اینجا چه می کند؟ آیا نجیب است؟ بلکه عاشق باشد؟ بهر حال هم صحبت گیر آوردم شاید به من دلداری بدهد! مانند اینکه اختیار زبان خودش را نداشت گفت: خانم شما تنها هستید؟ منهم تنها هستم! همه عمرم تنها بوده ام.

هنوز حرفش را تمام نکرده بود که آن زن با عینک دودی که به چشمش زده بود رویش را برگردانید و گفت: پس شما کی هستید؟ من بخیالم هوشنگ است او هروقت میآید میخواهد با من شوخی بکند.

داود از این جمله آخر چیزی دستگیرش نشد و مقصود آن زن را نفهمید، اما چنین انتظاری را هم نداشت. مدتها بود که هیچ زنی با او حرف نزده بود. دید این زن خوشگل است.
عرق سرد از تنش سرازیر شده بود به زحمت گفت: نه خانم من هوشنگ نیستم. اسم من داود است.

آن زن لبخند زد جواب داد: -منکه شما را نمی بینم، چشمهایم درد میکند! آهان داود!... داود قوز...(لبش را گزید) میدیدم صدا بگوشم آشنا میآید. منهم زیبنده هستم مرا میشناسید؟
زلف ترنا کرده او که روی نیم رخش را پوشانیده بود تکان خورده، داود خال سیاه گوشه لب او را دید از سینه تا گلوی او تیر کشید، دانه های عرق روی پیشانی او سرازیر شد. دور خودش را نگاه کرد کسی نبود. صدای آواز ابوعطا نزدیک شده بود. قلبش میزد به اندازه ای تند میزد که نفسش پس میرفت. بدون اینکه چیزی بگوید سر تا پا لرزان از جا بلند شد. بغض بیخ گلوی او را گرفته بود عصای خودش را برداشت و با گامهای سنگین افتان و خیزان از همان راهی که آمده بود برگشت و با صدای خراشیده زیر لب با خودش میگفت: «این زیبنده بود! مرا نمیدید... شاید هوشنگ نامزدش یا شوهرش بوده بوده... کی میداند؟ نه... هرگز... باید بکلی چشم پوشید!... نه نه من دیگر نمیتوانم...»

خودش را کشانید تا پهلوی همان سگ که در راه دیده بود نشست و سر او را روی سینه پیش آمده خودش فشار داد. اما آن سگ مرده بود!


<<    1       2       3       4       5       ...       10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 199357


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast