X
تبلیغات
رایتل
پیر فرزانه
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1387
بیهوده

یادم می آید قدیمها اغلب شبها تا صبح بیدار بودم. قبل از سپیده برای قدم زدن از خانه بیرون میرفتم. اصلا برای همین بیدار می ماندم. هوای خنک و تمیز وقتی که تازه روشنائی کم رنگی شهر را می پوشاند. هنوز کاملا نمیشد فهمید که دارد صبح می شود. گاهی دسته ای پرنده در آسمان پیدا می شود که به سمت مقصد نا معلومی پرواز می کنند. چراغها هنوز روشن است اما شهر هنوز در خواب. سکوت دلپذیری در همه جا شناور است  و من در حال قدم زدن در خیابان هستم. خیابانی که در آن ردیف به ردیف درختهای بزرگ کاشته شده. هر بار در این موقع اینجا مثل اینکه هرگز قبلا آنرا ندیده باشم برایم غریب و ناشناخته می شود اما در همان حال راحت و امن هم هست. گاهی صدای خش خش جاروی رفته گر سکوت را  می آزارد، مثل صدای کفش هایم. از کنارش رد می شوم، او نگاه بی تفاوتی دارد مثل این است که مرا نمی بیند. همینطور که قدم می زنم بیشتر در خودم و افکارم غرق می شوم.  گویا فقط در این موقع می شود از حس تنها بودن لذت واقعی  برد. دوست داشتم این زمان - اینکه بین شب و روز معلق باشم - بیشتر میشد. ولی کم کم خورشید بالا می آید و سروکله آدمها پیدا می شود. از آنها نفرت دارم.
می توان برای چند دقیقه کف خیابان دراز کشید اما هر از گاهی یک اتومبیل زوزه کشان رد می شود. هرچه هوا روشن تر می شود آدم ها هم بیشتر می شوند. کله پز، نانوا ها و عاقبت مردهایی که با یک دست لباس ورزشی مسخره توی خیابان راه می افتند و بعد زنهای میانسال و چاق با صورتهای نشسته بدنبال آنها. هیچ کس توجهی به اطراف ندارد یا مثل این است که مرا نمی بینند. سر و صدا و آدمها در خیابان بیشتر می شود. حالا هوا کاملا روشن است. زودتر از آنکه قرار بود باشد.  دیگر برایم قابل تحمل نیست، من باید برگردم. باید برگردم و خودم را دوباره محبوس کنم. مثل یک مرده یا روحی که نمی تواند از چیزهایی که آدمها از آن لذت می برند استفاده کند. مثل کسی که نمیخواهد خودش را در زندگی کثیف آدمها دخالت بدهد. مثل کسی که زندگی اش بین شب و روز معلق است.


 


 
سه‌شنبه 25 تیر‌ماه سال 1387
احساس
امروز آنقدر راه رفتم که پاهایم پر از تاول شده. حالا بسختی می توانم آنها را زمین بگذارم. میخواهم فریاد بزنم آنقدر فریاد بزنم تا همه هستی ام، همه زندگی ام را بالا بیاورم. شاید آنوقت احساس خوبی داشتم.

 
شنبه 22 تیر‌ماه سال 1387
وقتی تمام راه ها بن بست است چه فرقی می کند که روی پر قو بمیری یا ته جوی؟

 
چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1387
مجموع

حس می کنم مجموع تمام بخشهایم با خودم برابر نیست.

 


 
دوشنبه 17 تیر‌ماه سال 1387

همه چیز از مخلوط و آمیخته شدن به یکدیگر گم شده. موادی که در بدن ماست نیر همینطور. حتی احساسات و عواطف مثلا انسانی. برای اینکه منشا هر کدام را پیدا کنی مجبوری به هزاران بلکه ملیونها چیز دیگر فکر کنی و آخرش خودت هم گم می شوی بدون اینکه از عناصر این مخلوط در هم چیزی پیدا کنی. فکر کردن برای آن نیست که بتوان آنها را پیدا کرد بلکه بهترین وسیله برای سردرگمی بیشتر است. چه کسی عمری دنبال یک هیچ بزرگ می گردد؟ این نقش برای ما کوچک است. جای چیزی خالی است، حتی وقتی که در کنار هم نشسته ایم. هولناک است!


 
جمعه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1387
وقتی به دفتر خاطراتم نگاه می کردم حیف ام می آمد. چند سال در آن نوشته بودم. لحظه های خوب، بد و مسخره. ولی بالاخره تصمیمم را گرفتم. رفتم الکل آوردم. نوشته ها در هم می آمیخت و رنگ می باخت. کبریت زدم، همه اش سوخت. از آن به بعد هیچوقت دلم برایش تنگ نشد، دیگر نمیخواستم خاطراتم را بنویسم. خیلی فکر کرده بودم و بالاخره آنرا سوزاندم. شاید روزی یا شبی اینجا را هم سوزاندم.

<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       35    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 198996


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 





Click for Tehran, Iran Forecast

Click for Esfahan, Iran Forecast

Click for Shiraz, Iran Forecast

Click for Toronto, Ontario Forecast